سيد محمد باقر برقعى

1531

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

چو جويى جام جم ، گيتى همه رنج است و ناكامى * من اينك بس پشيمانم كه اندر وى نظر كردم منه پا در بيابانى كه نشانى ره و رسمش * از اين سرگشته جويا شو كز آن وادى گذر كردم گرفتم پند و جان دادم و زين دادوستد شادم * كه آخر سودها بردم گر از اول ضرر كردم « رشيدا » هوشيارى چون تو را شد پردهء بينش * به يك پيمانه‌ات زان روى هوش از سر بدركردم تعليم عشق تا كسى دست ز دامان تو كوتاه نكرد * حاجب حسن تواش راندهء درگاه نكرد تا دلى خيره به هر سو پى دلخواه نرفت * فلكش كار به كام دل بدخواه نكرد سيل اشكى كه برانگيختم از چشمهء چشم * كوه‌كن بود ولى در دل تو راه نكرد طالع خفتهء من بين كه سوى خضر مراد * راهبر گشت و علاج دل گمراه نكرد عقل ، استادى تعليم بياموخت ز عشق * لاجرم رنج بسى برد و كس آگاه نكرد تا زنخدان تو شد جايگه يوسف دل * سالها ماند و يكى ناله در آن چاه نكرد ابر بايد كه تحمّل ز « رشيد » آموزد * كو دو صد ناوك غم خورد و يكى آه نكرد فواره گرنه آن پروانه از كان گهر بيرون شود * قطره‌هايش هر زمان چون درّ مكنون چون شود لرزلرزان است و ناموزون قفس در پيش باد * چون نشيند باد در دم قامتش موزون شود بيد مجنون راست ماننده چو خم گردد ز باد * بيد ديدستى كه خود گرينده چون مجنون شود همچو نور مهر از گردون فروآيد به زير * همچو آه دردمند از خاك زى گردون شود