سيد محمد باقر برقعى
1483
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
ابر رحمت دل برده يار از من و صبر و قرار هم * دانم كه از كفم ببرد اختيار هم چشمم سفيد گشت به راهش در انتظار * ننمود آن پرىرخ از اين رهگذار هم اين غم كجا برم كه نشسته است با رقيب * از غمزه عشوهها برد او را به كار هم عمرم تمام شد به فراق و ز بخت بد * ترسم نبينمش به گه احتضار هم دارم چه غم ز هول قيامت كه باشدم * احمد شفيع و حيدر دلدل سوار هم زان رو كه ذكرشان به زبانم بود همى * در سال و ماه و هفته و ليل و نهار هم روزى كه ابر رحمت حق بارد اى « رجا » * بر گلستان ببارد و بر شورهزار هم وصل يار دلارامى كه نام او مرا چون بر زبان آيد * ز شور اشتياق اندر تنم در رقص جان آيد دهم گر نقد جان را در بهاى يكدم وصلش * در اين سودا كجا ديگر به كار من زيان آيد به درگاه خدا هرگز ندارم غير از اين حاجت * كه در بزمم شبى آن ماه طلعت ناگهان آيد يقين وصل اگر باشد ز هجرانش چه غم دارم * ولى بر لب مرا ترسم رخش ناديده جان آيد تحمّل كن دو روزى زردى برگ خزانى را * رسد از پى بهار و سرخگل در گلستان آيد پى ترويج دين جدّ پاك تاجدار خود * بشارت باد ياران مهدى صاحب زمان آيد گدايى درش را تا نمودم اختيار ، از جان * مرا عار از مقام پادشاهى جهان آيد ظهورش را بكن نزديك بهر دوستان يا رب * كه طعن دشمنان او « رجا » را بس گران آيد بزم نشاط دل ز اغيار اگر پاك و مبرّا نشود * طلعت يار در اين خانه هويدا نشود مگر آن يار دهد باده مرا ور نه غمى * از دل من به در از ساغر صهبا نشود گوهر وصل نيفتد به كَفَت در شب هجر * اگر از اشك تو را ديده چو دريا نشود رو ، ز آيينهء دل زنگ كدورت بزداى * كه ز هرآينه آن روى هويدا نشود دامن آلوده نكرد آنكه چو يوسف ز گناه * سخت رسواى جهان همچو زليخا نشود خوش بود بزم نشاط و طرب و عيش « رجا » * ليك بىخون دل اين بزم مهيّا نشود