سيد محمد باقر برقعى

1465

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

از منظومهء دستور وطن‌پرستى سخن‌گستران تا سخن گفته‌اند * سخن در ثناى وطن گفته‌اند سخن هيچ در آب و در خاك نيست * كه جز در وطن دل طربناك نيست چه مرغ و چه مور و چه گرگ و چه ميش * همه دوست دارند بنگاه خويش سخن كاشنا گفت دلكش بود * سخنهاى بيگانه ناخوش بود وطن خوش بود گرچه ويرانه است * دل از خانه بركنده بيگانه است اگر مرغ را آب و دانه دهند * همان به كه در آشيانه دهند در اوضاع زمان هرآن‌كس كه چيزيش باشد به دست * بخواهد از اين مملكت رخت بست رفيقان به درياى وحشت غريق * بَرَد رَخت خويش از ميان نارفيق برفتند و بردند با خويشتن * همه هرچه‌شان بود الّا وطن مرا راى جستن از اين بند نيست * كه در وى گرفتار چو من بسيست گرفتم توان بىوطن شاد بود * كجا دل توان كندن از ياد بود من از اين اسيران جان در گرو * نيارم بريدن تو خواهى برو اگر بر خلاص كسم روى نيست * بر احوال زارش توانم گريست نيارم اگر دفع بيداد كرد * در امكان من هست فرياد كرد اگر دست ظالم نبندم ز پشت * كنم باز پيش جهانيش مشت اگر حق نگيرم ستمديده را * تسلّى دهم جان رنجيده را رمق گر نماندش حوادث به تن * منش روح خواهم دميد از سخن گرفتم ز ياران توانم گسيخت * دل اينجا ، كجا مىتوانم گريخت من اين آب و خاك بلاديده را * چنان دوست دارم كه دو ديده را چرا من نباشم طلبكار او * كه بيگانه باشد خريدار او نشايد گذشت از سر دودمان * كه نااهل چندش بود در ميان به جرمى كه گل همنشين گياست * رخ از گلستان تافتن نارواست گرفتم كه فرزند دلبند نيست * و ليكن گزيرت ز پيوند نيست