سيد محمد باقر برقعى
770
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
گاهى سراغ دلم كن ، روشن چراغ دلم كن * فارغ ز داغ دلم كن ، بنشين دمى با دل من عشق توام كرده فانى ، مست از مى جاودانى * پويد ره لامكانى ، پنهان و پيدا دل من آشفتهحال و پريشم ، غافل ز احوال خويشم * درويشم و فقر كيشم ، سرگرم مولا دل من تا چشم من محو او شد ، با وجه حق روبهرو شد * يا حق زد و محو هو شد ، زد پرده بالا دل من « پروانهء » عشق او دل ، او را كند جستجو دل * دارد بسى گفتگو دل ، رسواى رسوا دل من آيينهء افق به روزگار نشانى ز من نمىماند * كه جاى پاى صبا در چمن نمىماند دلم ز خانهبهدوشان زلف او بودهست * شبى مسافر ما در وطن نمىماند شد از شكستن دلهاى عاشقان روشن * كه زلف دوست چنين پرشكن نمىماند هزار نقش در آيينهء افق پيداست * بيا كه بحر بلا موجزن نمىماند بيا كه ترك سر از شوق مىكنم چو حباب * كه غير يكنفس از عمر من نمىماند در اين محيط كه گوهرشناس معنى نيست * براى ما و تو جاى سخن نمىماند چنين كه در دل « پروانه » شوق سوختن است * به شمع فرصت افروختن نمىماند عرشى خاكسار بازآمد بهار ، اى درويش * فصل چنگ و سهتار ، اى درويش همنوا با نواى تار ، بيار * غزلى آبدار ، اى درويش فصل پاييز هم ، گل آغوشى * روح سبز بهار ، اى درويش از تو بايد فروتنى آموخت * عرشى خاكسار ، اى درويش ارتفاع شكوه تو زيباست * مثل يك آبشار ، اى درويش