سيد محمد باقر برقعى

750

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

الههء معنى گفتى خدا نخواست ، نگفتى چرا نخواست * ما هم نخواستيم ، خدا خواست يا نخواست اى دوست از افسانه تقدير لب ببند * مهمان ما نصيب ز خوان قضا نخواست در راه عشق سركشى و سرورى خطاست * آن‌كس به پاى خاست در اين ره كه پا نخواست پاى شكسته‌اى كه به دامن پناه برد * از آستان دل‌شكنان موميا نخواست با ما مكن ستيزه كه ما را گناه نيست * اى مدّعى الههء معنى تو را نخواست كشتى شكسته‌اى كه به طوفان عنان سپرد * « پرتو » هدايت از مدد ناخدا نخواست شصت‌سالگى چنگى خميده‌قامت در آستان شصتم * مرده‌ست شور شادى در جان غم‌پرستم بر باد دادى آخر اى زندگى غبارم * گر اينكه يك‌دو روزى بر دامنت نشستم دل رفت و دل‌ستان رفت ، اميد مرد و ترسم * كاين جان نيمه‌جان هم مانَد به روى دستم در گيرودار هستى ديباى جسم و جان را * مانده‌ست پود و تارى ازبس گسست و بستم چون پيچكى كه خشكد بر داربست پاييز * از خاك پا بريدم از باغ دل گسستم چشمى بر آستان و شوق هزار ديدن * اى لحظه‌ها درنگى شايد ز شصت رستم ساقى چو دور ما شد بر خاك ريز ساغر * كز گردش مه و مهر دوران نموده مستم بازم در انتظار است زندانى از عناصر * اين بار نيز گيرم از دام خويش جستم « پرتو » نشان بودن ، از خود فراشدن بود * عمرى عبث دريغا پنداشتم كه هستم ننگ درنگ ننگم همه نامم شد و نامم همه ننگم * نه رومى رومم من و نه زنگى زنگم نيرنگ زمان را به تماشا چه نشينم ؟ * من خود همه بازيچهء اين شهر فرنگم دل شور جنون دارد و جان مايل پرهيز * عمريست به هم مىخورد آيينه و سنگم اى غنچهء نشكفته به غير از تو در اين باغ * كس را خبرى نيست ز دست و دل تنگم در بزم جهان غير رخ زرد ندادند * چون آينه رنگ دگرى زين همه رنگم اى مرگ صفاى قدمت باد ، كه وقت است * مپسند به خوارى بكُشد : ننگ درنگم « پرتو » غم و شادى خود از هم نشناسم * چون لاله به يك كاسه بود شهد و شرنگم