سيد محمد باقر برقعى
742
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
لطف حق دلبرا رفتى و غم با من بيمار بماند * گوهرى رفت ولى چشم گهربار بماند مست افتاده به كنجى به خيال تو خوشم * با دو چشم تو كسى نيست كه هشيار بماند چشم هرجا فكنم جلوه يار است عيان * او اگر رفت چه غم جلوهگه يار بماند شب همهشب گهر اشك به دامان دارم * كه چه شد دلبر من در بر اغيار بماند عمر و هستى و خرد گو برود از پيشم * گر دمى در برم آن دلبر عيار بماند شب تيره ، غم تو آتش هجران و حسد * همه از دولت اين بخت نگونسار بماند تو چو رفتى چه غم ، اى دوست خيالت با ماست * گر تو را نى گذرى اوست كه بسيار بماند دوش از خواجه شنيدم غزلى كاندر گوش * پند شيوايى از آن چون در شهسوار بماند « از صداى سخن عشق نديدم خوشتر * يادگارى كه بر اين گنبد دوّار بماند » « پرتو » از چيست چنين بالوپرت مىسوزد * لطف حق در همه احوال تو را يار بماند سفركرده بىخبر از بر ما وه چه شتابان رفتى * از سر كوى من بىسروسامان رفتى گفته بودى كه شوى محرم دل ليك چه سود * عهد نابسته شكستى و شتابان رفتى ديدم اندر نگهت سخت پريشان بودى * من پريشان توام گرچه پريشان رفتى گرچه رفتى و غم رفتن تو زارم كرد * ليك دايم تو خود اى دوست پشيمان رفتى روز رفتن گذرت بر سر كويم نفتاد * من خود اين راز ندانم ز چه اينسان رفتى آشكارا بكن اين راز و به من باز بگو * ز بر يار وفاپيشه تو پنهان رفتى « پرتو » اين درد جگرسوز كه را گويد باز * كه سفر كرده و همراه رقيبان رفتى رباعى اين شام سياه ما عجب مىگذرد * بىيار شفيق و بىطرب مىگذرد گر رنج و غم دوست گزيديم چه باك * با مهر و خيال دوست شب مىگذرد