سيد محمد باقر برقعى
737
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
منّت از كس نكشد جلوهء رخسار تو ليك * همهشب منّت خورشيد بود بر سر ماه رو به مه چون كنى آن خال سيه پنهان كن * كه پسندت نربايد به فسون مجمر ماه « پرتو » آن نيست كه گويد به مثل همچو مهى * مىكشد بر رخ مَهروى تو ، اى بهتر ماه معمار تن دل سودايىام ازبسكه هردم مىكشد سويى * ز من هر گوشه غوغايى به پا ، هر سو هياهويى به هرجا پا نهم همدست مىبينم به خون خود * قدى ، خطى ، لبى ، خالى ، دهانى چشمى ابرويى جز اين روز و شبم ، روز و شبى دادند و مىبينم * عيان در صفحهء رويى ، نهان در تار گيسويى به سر سوداى او باريست بس سنگين چه مىكردم * براى تكيهگاهش گر نمىدانند زانويى به ميل خويش بگشايد مگر آن چين ابرو را * كه نتواند كشيدن اين كمان را هيچ بازويى تو معمار تن خلقى طبيبا ور نه مىدانى * كه غير از عشق دردى نيست غير از وصل دارويى مرو با پا به ميدان محبّت بيش از اين « پرتو » * كه اين چابكسواران را نشايد غير سر گويى بزم دوستان كسى را كز جفاى چرخ گردان كار برگردد * پناه ار سوى ديوار آورد ديوار برگردد حساب دهر باريك است و نيك و بد در اين دفتر * به هر اندازه وارد شد همان مقدار برگردد