سيد محمد باقر برقعى

84

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

تا سحر مىدهدم دلدارى * نكند هيچ دريغ از يارى بجز او نيست مرا محرم راز * مىنمايد ز من او رفع نياز او جوانمرد و بسى محترم است * معدن مهر و وفا و كرم است لقمه ، خود بر دهنم ، بگذارد * همچو طفلان ، تر و خشكم دارد دو شب است او كه به من سر نزده * مرغ دولت به سرم پر نزده مانده‌ام منتظر و چشم‌به‌راه * خبرى نيست از آن دل آگاه حضرت ، از نام و نشان كرد سؤال * پير را گشت دگرگون احوال گفت : او نام خود افشا ننمود ، * پرده از راز وجودش نگشود گرچه بىبهره‌ام از بينايى * تيره بينم ، فلك مينايى ليك در آينهء روشن دل * آنچه دل خواست ببينم كامل چشم سر گرچه نديده رخ او * چشم دل ديده رخ فرّخ او مهر را تاب رخ ماهش نيست * ماه را راه به درگاهش نيست مىنهادى به خرابه چو قدم * در و ديوار نمودى قد ، خم ذرّه تا مهر بر آن مرد كريم * مىنمودى همه گويى تعظيم از شعاع رخ آن آيت نور * مىزدى طعنه ، خرابه بر طور چون دُرِ ذكر خدا او مىسفت * ما سِوى اللّه ، همه يا هو مىگفت محرم راز دل من او بود * نغمهء ساز دل من ، او بود شمع عمر من از او روشن بود * بر سرم سايهء مهرافكن ، بود بود او مايهء آرام دلم ! * راستى زان همه لطفش خجلم ! اگر او مهر ، ز من برگيرد * اين دل خستهء من مىميرد حسنين ، آه كشيدند ، ز دل * كه از او رشتهء الفت بگسل ما هم از فرقت او پردرديم * كه ز دفنش همه برمىگرديم فرق او تيغ جنايت بشكافت * او سوى مقصد و مقصود شتافت او به ما گرچه پدر بود ، ولى * پدر جمله جهان بود على پدر ما نه فقط رفت ز دست * كمر امّت اسلام شكست اى دريغا كه يتيمان عرب * پدر خويش ز كف داد امشب اى بس افتاده كه شد با غم جفت * وين دو شب با شكم گرسنه خفت