سيد محمد باقر برقعى
60
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
اميد نيكروزى داشتن انديشهء واهيست * به ملكى كاهرمن بنشسته بر تخت سليمانى پس از عمرى به راه دانشاندوزى به سر رفتن * همين دريافتم آخر كه عمرم شد به نادانى نصيب افتاد گر سودى از اين آشفته بازارم * متاع بىنصيبى بوده و آشفته سامانى به دريايى كه سر بر كوه سايد كوههء موجش * حباب باد بنيان را چه حاصل از گرانجانى منم آن كشتى بشكستهء بىبادبان « آذر » * به كام فتنهء امواج اين درياى طوفانى زندگى تا بياسايد روان از هاىهوى زندگى * در خم چوگان مرگ اولىست گوى زندگى هست كابوس بلا و فتنه و حرمان و غم * رو به هر سو آورى در چارسوى زندگى تا گشايد ناخن تدبير ، بند از پاى جان * اى اجل دستى كه بندم در به روى زندگى در خم هستى اگر خون نيست جاى مى چرا ؟ * مىچكد در جام دل خون از سبوى زندگى خسته و سرگشته و محروم و ره گم كردهاند * تشنهكامان سراب آرزوى زندگى صد هزاران پاى بر سنگ آمد و شد زان ميان * خضر تنها محرم راز مگوى زندگى ! خشك شد آخر ز تاب كينهورزيهاى ما * روزگارى بود اگر آبى به جوى زندگى هست نقش سايهروشنهاى صبح و شام ما * غفلت و حسرت به لوح پشت و روى زندگى دهر ظلمات و سكندر ما و آب خضر مرگ * جستن مرگ است ، آرى جستجوى زندگى ما گرانجانيم ور نه نيست دنيا جز پلى * در سر راه سبكپويان كوى زندگى زندگى احساس رنج و كاهش جان است اگر * چشم ما روشن در اين صورت به روى زندگى نيست امروزى چو آدم شد برون از باغ خلد * در خم چوگان ننگ افتاد گوى زندگى مىچكد آب حيات از كلك « آذر » تا شدهست * طبع افسونكار او ، افسانهگوى زندگى