سيد محمد باقر برقعى
58
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
مجنون كه گوى عشق به چوگان صدق برد * در عرصهء جنون نبود همركاب ما چين بر جبين ما ننشاند نهيب غم * از خشم موج روى نتابد حباب ما حالى ، اگر فسرده و خاموش گشته است * آتشفشان سينهء پرالتهاب ما دل هست ليك گرمى عشقى به كار نيست * سوزد ز سوز حسرت آتش كباب ما « آذر » مدار چشم بقا از مدار عمر * كاو با گذشتگان چه وفا كرد تا به ما سپهر جان چراغ جان مرا تا هست در فانوس تن روشن * بسوزد خوش كه دارد اهل دل را انجمن روشن اگرچه تيرهروزم ليك تا باشد جهان باقى * بود چرخ ادب از روشنان طبع من روشن بجا باشد رقيب ديوخو گر مرگ من خواهد * كه از مرگ سليمان است چشم اهرمن روشن ز رنج و راحت دنيا نيفزودم به جر كاهش * كه باشد شمع يكسان در شب عيش و محن روشن اگر بودى بجز نقش جمال يوسفش در دل * نگشتى چشم يعقوب از شميم پيرهن روشن سپهر جان من روشن ز مهر آن مه نوشد * ز مهر و مه نبود آنگه كه اين چرخ كهن روشن ز خسرو نيست پايا نام شيرين اين بود شمعى * كه دست عشق كرد از سوز آه كوهكن روشن ندارم از دم باد سحرگاهان به دل بيمى * نه آن شمعم شبى تا صبح دارم انجمن روشن ز ناكامى متاب اى دل رخ اميدوارى را * كه بزم كام موسى شد ز فيض شمع من روشن نژاد از روشنان دارد عقيق اشك خونينم * ز آب او بود « آذر » سهيل چشم من روشن