سيد محمد باقر برقعى

47

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

جامهء معشوق اى جوان سركش بىاعتنا * سخت غافل ماندى از پيراهنت اندكى آهسته‌تر بردار پا * نازنين دستى گرفته دامنت * * نى چنين باشد كه بهر پيكرى * طرفه خيّاطى لباسى دوخته‌ست در دل اين پنبه زيبا دخترى * از سر عشق آتشى افروخته‌ست * * مىگرفت اندازه و مىگفت آه * كه فزون ز اندازه گرم راى تو كاشكى كوته نيابد هيچ‌گاه * تاروپود عشق بر بالاى تو * * چون بريد اين جامه گفت اى مهربان * گر ببرى آخر از من چون كنم ور شوم من پير و تو مانى جوان * با دل سرد تو چون افسون كنم * * سوزنى بگرفت و گفت البتّه دوخت * جامه را بايد كه زيب و فر دهد تا بداند يار من كان دل كه سوخت * عشق را آرايش ديگر دهد * * نخ به سوزن كرد و برخواند اين غزل * كاش دلها را به هم مىدوختند يا ز خياطىِّ استاد ازل * عاشقان اين كار مىآموختند * * جان سوزن هريكى در جامه است * شاهد هنگامه‌اى از جان اوست باخبر سازم نه يك هنگامه‌ات * تا ببينى جلوه‌اى از جان دوست * * گفت كاش اينجا بيايى اى جوان * تا بيازارم به نوك سوزنت با محبّت ، بىعداوت ، نى چنان * كه خدا ناكرده خون ريزد تنت * * رنجه كردى دست من گيرى به دست * سوختم گويى و از خود رانىام بس بخندم و ز تو پرسم گر بد است * خود تو از بهرچه مىسوزانىام * *