سيد محمد باقر برقعى
33
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
نه بوسهاى و نه ديدارى ، فراق بود و فراق ، آرى * كتاب عاشقى من را جز اين نه سرخط روشن بود به نيمهراه چه كار عشق ، نفس بريده ز پاى افتاد * كجا ، كجا دل خُرد او حريف مرحلهء من بود ! به حرف دوست سپردم گوش ، شدند دشمن من خلقى * چه آنكه دوست خطابم كرد خطا شنفتم و دشمن بود چو نابرادرت آرد زير ، بميرد و سر مكش از تقدير * كه زور را نبود سودى اگرچه مرد ، تهمتن بود زمين كه ابلق را مىبود به زير هر خر بىمقدار * همينكه نوبت ما آمد سمند سركش و توسن بود ببين كه « منزوى » - اى « سرنا » - غزل چه طرفه به پايان برد * كه وصف جمال تو هم - چون او - همان مثال مبرهن بود : « چه سرنوشت غمانگيزى ! كه كرم كوچك ابريشم * تمام عمر قفس مىبافت ولى به فكر پريدن بود » « 1 » اى شعر ! اى شعر ، اى شكوفه گلزارهاى عشق * عطر تو ، همچو نشئه مى در دلم شكفت بانگ تو ، از كرانه خورشيدها رسيد * گوش تو از زبان دلم رازها شنفت * * اى شعر ، اى طلايه افسانههاى دور * من قصّههاى گنگ تو تفسير مىكنم چون اخترى ، كه بركهء آبش به بر كشد * در آسمان چشم . تو شبگير مىكنم * * اى شعر ، اى سپيدهء مهتابهاى دور * دامن بكش به سايهء تاريك خاطرم هر شب ، چو دختران پريزاد رودها * عريان بيا ، به جنگل خاموش دخترم
--> ( 1 ) - من اين غزل را نوشته بودم ، كه غزل حسين منزوى را در روزنامهء اطلاعات خواندم . منزوى در غزل يكه است و مكتبدار و بيت آخر آن غزل كه من تضمين كردهام ، بيتى بىنظير است كه فقط از دست و خامهء منزوى برمىآيد . ( آتشى )