سيد محمد باقر برقعى

31

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

در زندگى اگرچه تو را خوار كرده يار * از جان عزيزتر شوى اى خوار ، بعدِ مرگ ! در حيرتى كه دشمن جان تو يار توست ؟ * بگذر ، كه فاش مىشود اسرار ، بعدِ مرگ ! پرسى چرا گلايه ندارم ز جور دوست ؟ * اى دوست ! اين مشاجره بگذار ، بعدِ مرگ * * مگذار گل به جاى قدم بر مزار من * روح مرا به خيره ميازار ، بعدِ مرگ با صد هنر چرا نشدم كامياب از او ؟ * بگذار اين حديث دل‌آزار بعدِ مرگ « سرنا » خيال باز و مرنج از غرور او * بر پاى خود فتاده‌اش انگار ، بعدِ مرگ ! درّ خوشاب بوى خوش تو سنگ را تُنگِ گلاب مىكند * لعل تو ريگ مرده را درّ خوشاب مىكند روى تو بر خزان من وصلهء لاله مىزند * برگ دلِ فسرده را باز كتاب مىكند شامه به ياد زلف تو نامه به باد مىدهد * نامه به شوق كوى تو پا به ركاب مىكند جادوى سايه‌زاد تو دست نمىدهد به كس * آب نمىدهد ولى ، مكرِ سراب مىكند هر نفسى به يك طرف مىدهدم نشان خود * پيشنماز مست ما قبله خراب مىكند بوالحسن « 1 » از ستوربان سازد و كعبه از بتان * ميكدهء غريب او غوره شراب مىكند وعدهء پار ، نو كند يار به وعدهء دگر * عهد وفا نكرده را باز حساب مىكند حال نشد ، بار دگر ! پار نشد ، سال دگر * اين همه خرج ، آخرش خانه خراب مىكند ! نيزهء نوشخند او راست رَوَد تا جگرم * دلبر من چه با نمك ميل كباب مىكند ! پيرى و خون گريستن رسم جديد « سورنا » ست * ريش‌سفيد را چنين عشق خضاب مىكند نداى داد در آن مجلس كه شدّادان نداى داد مىدادند * تبرداران صلاى « هرچه بادا باد ! » مىدادند نمىكردم نثار هيچ سنگى جز سر خسرو * اگر روزى به دستم تيشهء فرهاد مىدادند

--> ( 1 ) - ابو الحسن خرقانى ، عارف بزرگ كه خركچى بوده است .