عزيز دولت آبادى
541
سخنوران آذربايجان ( از قطران تا شهريار ) ( فارسي )
ز تيغ طعنه شده چاكها به سينهء ما * ز سنگ كيست كه نشكسته آبگينهء ما ز شرح سوز دلم دوزخيست هر فردش * بخوان وليك منه در بغل سفينهء ما * * * پنهان سوى مجنون نظرى داشته ليلى * غير از تو دل هيچ بت از سنگ نبودهست * * * بوى خون مىآيد از باد بهارم بر مشام * باز گويا از بر خاك شهيدان لاله خاست * * * گر مىگرفت نسخه ز چشم تو سامرى * بازار سحر و رونق اعجاز مىشكست * * * گذشت لاله و از بىكسى شهيدان را * به غير لاله كسى شمع بر مزار نسوخت * * * شام غم كز گريه چشمم بىتو طوفان برگرفت * ريخت چندان خون برون كانديشه دامان برگرفت عشق را نازم كه زد بر كفر و ايمان پشت پا * ننگ مذهب از سر گبر و مسلمان برگرفت * * * چندان به ياد خاك درت ديده خون گريست * كز گريه خاك خاصيت توتيا گرفت * * * رفتى تو و بىطاقتى با صد خيالم مىكشد * امروز اگر شوقم نكشت امشب ملالم مىكشد * * * سرشك ريزى مژگانم اختيارى نيست * ز اشتياق تو خون در جگر نمىگنجد * * * ز ذوق وعده جان بر لب دمى صد بار مىآيد * مرا بىتابى دل مىكشد تا يار مىآيد