عزيز دولت آبادى

576

سخنوران آذربايجان ( از قطران تا شهريار ) ( فارسي )

مشغول شد . اما مخدوم‌زادهء مشاراليه در ابتداى ايام صبا كه به حسن صورت آراسته و به جمال پيراسته بود و طبع دلپسند و ادراك بلند و صحبت دلكش و حافظهء بىغش داشت قدم به تحصيل علم نهاد و از وطن مألوف به دار الافاضل شيراز رفت و در حلقهء درس قدوهء علماى جهان مولانا ميرزا جان به خواندن حاشيهء تجريد و ديگر علوم پرداخت و در اندك زمانى در فضل و دانش به مرتبهء بلند رسيد . چنانچه استادش او را مكرر در مجلس درس مىستود و بر اكثر اقرانش ترجيح مىداد لاجرم آتش رشك و حسد در كانون ضمير مستعدان آنجا التهاب يافت و جمعى از اهل مدرسه متفق شده او را به تجرع مدام متهم ساختند و آن جناب ازآنجا به دارالسلطنهء قزوين رفت و مدتى در آنجا با علما و فضلا داخل مباحثه شد و برخى از فصول شفا و اشارات را به قوت مطالعه خود ديد . به گفتن شعر نيز توجه خاصى داشت و اشعار بلند و ابيات دل‌پسندش باعث شهرت وى شد . معانى عجيب و افكار غريب در طرز غزل ابداع نمود در اوايل حال « شيدا » و بعدها « فارغ » تخلص مىكرد ، بالجمله در هر فنى و در هر بابى كه داخل گرديد در اندك زمانى به درجهء اعلى رسيد . در عرفات العاشقين آمده است كه چلبى بيگ در شطرنج‌بازى بىقرينه بود و در سنهء 1001 به لاهور رفت و در آنجا كتابى موسوم به « رد النبوة » نوشت و به سال 1014 در همان‌جا درگذشت . مرحوم تربيت به نقل از سفينهء خوش‌گو مىنويسد : چون اكبر شاه آوازهء فضل و كمال علامى را شنيد او را به هندوستان طلب فرمود و بعد از رسيدن خيلى اعتبار يافت و به درجهء عالى رسيد و در مدح آن پادشاه قصايد غرا گفت من‌جمله قصيده‌يى است كه پس از مدح او اجازهء بازگشت به ايران را خواستار شده . مطلع و چند بيت آن چنين است : اى سلطنت سلسله‌جنبان خدايى * احول بود آن ديده كه ديده است جدايى دارم پدر پير جگر تفته ز هجران * كآتش كند از سوز دلش شعله گدايى ازبس‌كه زند بر سر و پرسد خبر از من * دست از حركت مانده و گوش از شنوايى بر رهگذر قافله آيد به سحرگاه * و آغوش گشايد به ملاقات صبايى گر با تو بگويم كه چها كرده جدايى * از خود بگريزى و به نزديك من آيى رخصت طلبم از تو به اقليم چه دانم * شايد كه به دون‌همتيم رحم نمايى