عزيز دولت آبادى

10

سخنوران آذربايجان ( از قطران تا شهريار ) ( فارسي )

حال به هند رفت و از آنجا به زيارت بيت الحرام خراميد و مدت سه سال در مكهء معظمه ماند و از راه دريا متوجه عراق شد تا به دارالمؤمنين كاشان رسيد با كمينه طريق مخالطت مرعى داشت و از اينجا به دار الارشاد اردبيل رفت بعد از اندكى ارادهء سفر روم كرد هنوز تهيهء اسباب سفر فراهم نشده خويشان وى به طمع مال شبى بر سر وى رفته بيچاره را خفه كردند و اين قضيه در شهور سنة 987 اتفاق افتاد » . از اوست : عالم همه پوست آمد و مغزش دوست * منصور چو مغز ديد بگذشت ز پوست از هرچه نه اوست در گذشتن چه نكوست * نامردى اگر نگذرى از هرچه نه اوست * * * خوش آن روزى كه پابوست من بيچاره مىكردم * تو دامن مىكشيدى من گريبان پاره مىكردم ( روز روشن ، ص 96 - دانشمندان آذربايجان ، 69 - 70 ) بهرام ميرزاى صفوى ظهير الدّين بهرام ميرزا پسر شاه اسماعيل اول ، خوشنويس و سخنور بوده و در شعر بهرام يا بهرامى تخلص كرده است . در تاريخ 936 والى خراسان شده و شعب سه‌شنبه 19 رمضان سال 956 در عنفوان شباب و كامرانى درحالىكه سى و سه سال داشته درگذشته است . تاريخ فوت او در پيدايش خط و خطاطان سال 893 و در نتايج الافكار 954 و در مجمع الفصحا 955 و در روضة السلاطين و قاموس الاعلام 957 و در آتشكدهء آذر و دانشمندان آذربايجان 956 قيد شده است . امير يحيى بن عبد اللطيف قزوينى ( متوفى 960 ) كتاب لب التواريخ را به نام او تأليف نموده است . سلطان حسين ميرزا ، بديع الزمان ميرزا ، ابراهيم ميرزا متخلص به جاهى هر سه فرزندان بهرام ميرزاى صفوىاند . از اوست : ساقى ز رطل عشرت پر ساز جام جم را * باشد زمانى از دل بيرون كنيم غم را خاك ره تو گشتيم از شوق پاىبوست * آه ار دريغ دارى از راه ما قدم را بر من گذشت از حد جور تو اى ستمگر * بر جور ديدهء خود از حد مبر ستم را