سيد على اكبر برقعى قمى

373

راهنماى دانشوران در ضبط نامها ، نسبها و نسبتها ( فارسي )

زير آن گرد خود پيچيده و حلقه زده است . از او پرسيدند از كجا دانستى كه زير آن آجر جانورى است ؟ گفت : در ميان تمام آجرها فقط اين آجر را ديدم كه اثر رطوبت دارد و دانستم كه حيوانى زير آن است و تنفس مىكند » . عمر بن عبد العزيز او را قاضى بصره كرد و در قضاوتش نيز داستانهاى شگفت‌انگيز از هوشش نقل كرده‌اند . همچنين گويند كه : « مردم در جستجوى هلال بودند و انس بن مالك در حالى كه يك‌صد سال از عمرش مىگذشت گفت : من هلال را ديدم و با دست اشاره به آن كرد . ابو واثله به فراست دريافت كه پيرمرد ماه را نديده و چيزى بايد او را به آن اشتباه واداشته باشد . در چهرهء مالك نگاه كرد و موى سپيدى كه از ابرويش روى چشمش كشيده شده بود ديد و با دست آن را كنار زد و آن را روى ابرويش سوار كرد و گفت : اكنون هلال را به ما نشان بده . مالك گفت ديگر آن را نمىبينم » . ابو واثله در سال 122 درگذشت . واحدى : منسوب است ( بنا به گفتهء ابن خلّكان ) به واحد بن مهره نياى ابو الحسن علىّ بن احمد بن محمّد بن علىّ واحدىّ نيشابورى از ائمّهء تفسير و ادب و صاحب كتاب الوجيز و كتاب الوسيط و كتاب البسيط ( هر سه در تفسير ) و كتاب اسباب النزول و كتاب المغازى و كتاب نفى التحريف عن القرآن المجيد و كتاب الاغراب فى الاعراب در نحو و غير اين‌ها . و از نظم اوست : تشوهت الدنيا و ابدت عوارها * و ضاقت على الأرض بالرحب و السعة و اظلم فى عينى ضياء نهارها * لتوديع من قد بان عنّى باربعه فؤادى و عيشى و المسرة و الكرى * فان عاد عاد الكلّ و الانس و الدعة و در سال 468 درگذشت . وادى آشى : وادى بر وزن هادى و آشى بر وزن آبى منسوب است به وادى آش نام درّه‌اى در اندلس كه در آن چندين قريه واقع است و ازآنجاست ابو يحيى محمّد بن رضوان بن محمّد بن احمد وادى آشى در شمار اديبان و نحويان و مقرئان و نسّابان و صاحب كتابى به نام مختصر الغريب المصنف و كتاب در احوال خيل ( اسبان ) و كتابى در شجرهء انساب و رساله‌اى در اسطرلاب و غير اين‌ها و متوفّاى 657 . و شهاب الدّين احمد بن عبد اللّه بن عبد اللّه مهاجر اندلسى وادى آشى در شمار اديبان و نحويان و متوفّاى 723 . و از نظم اوست : تخميس لاميّة العجم و ابو اسحاق ابراهيم بن عبد الرحمن بن خلف قيسى وادى آشى در شمار فقيهان و اديبان و شاعران و از نظم اوست وقتى به هشتادسالگى رسيد شنيد هاتفى را كه مىگويد : يا لهف قلبى على شبابى * كنت الفا فصرت لاما يعنى : « اى اندوه دلم بر رفتن جوانىام الف بودم و لام گرديدم » . كنايه از اينكه قامتم چون الف راست بود و چون لام خميده گرديده و آن بيت را به اين ابيات مذيل كرد : قد ذهب الاطيبان منّى * و انصرمت لذّاتى انصراما و رقّ جلدى و دقّ عظمى * و اشبهت لمتى الثغاما و قل نومى فليت انّى * بدلت من عيشى الحماما فليت لى فى الحياة خير * و لست ارجو له دواما