سيد على اكبر برقعى قمى
69
راهنماى دانشوران در ضبط نامها ، نسبها و نسبتها ( فارسي )
بسطامى : به ضبط پيش منسوب است به بسطام و آن قريهاى است در نزديكى دامغان و طيفور بن عيسى بن آدم بن عيسى معروف به با يزيد بسطامى از اعاظم صوفيان و از زاهدان مشهور و از پيران راه و خود نيز صد و دوازده پير را خدمت كرد و صوفيان او را به نيكى ستايند و جنيد بغدادى كه خود نيز از پيران راه بود بايزيد را چنين ستود كه ميان ما چون ماه بود در ميان ستارگان و يا همچون جبرئيل ميان فرشتگان . و بايزيد را صاحب كرامت دانند چونان ديگر پيران راه را ، تا جايى كه گويا پيرى بىكرامت نباشد و اين چند رباعى را از او دانند : اى عشق تو كشته عارف و عامى را * سوداى تو گم كرده نكونامى را ذوق لب ميگون تو آورده برون * از صومعه بايزيد بسطامى را * * * ما را همه ره به كوى بدنامى باد * وز سوختگان نصيب ما خامى باد ناكامى ما چو هست كام دل دوست * كام دل ما هميشه ناكامى باد * * * كو سوختهاى كه سازمش همدم خويش * يا دلشدهاى كه يابمش محرم خويش پس هر دو به كنج خلوتى بنشستيم * من ماتم خويش دارم او ماتم خويش و در سال 261 درگذشت . « 1 » بسطى : با فتح باى ابجد و سكون سين بىنقطه منسوب است به بسطه كه قريهاى است از اعمال جيان در كشور اندلس و علىّ بن عيسى بن محمّد بن ابى مهدى قهرى بسطى از اعلام ادب ( كه از غرب به شرق كوچيد و چندى در حلب تدريس كرد و ازآنپس به مصر و روم رفت و در سال 819 درگذشت ) بدان منسوب است و اين لغز را در مسك ( مشك ) گفته است : كتبتم رموز او لم تكتبوا * كهذا الذى سلبه واضحه فما اسم جرى اسمه فى الكتاب * فان شئتم فاقرءوا الفاتحة ففيها مصحف معكوسه * يدل على حالة صالحه و ليست بغادية فافهموا * و لكنها ابدا رائحه بسكرى : با فتح باى ابجد و سكون سين بىنقطه و فتح كاف منسوب است به بسكر و آن قريهاى است
--> ( 1 ) - فروغى بسطامى فرزند عبّاس بن موسى يكى از بزرگترين غزلسرايان قرن اخير متولّد 1213 و متوفّى 1274 شمسى . در آغاز شاعرى « مسكين » تخلّص كرد - و پس از آن تخلّص « فروغى » را برگزيد و با همين تخلّص شهرت يافت . امّا در اواخر عمر راه اعتزال و رياضت و مصاحبت با عارفان پيش گرفت بههمينجهت اشعارش عارفانه و دلنشين ، اين چند بيت از يك غزل اوست : كى رفتهاى ز دل كه تمنّا كنم تو را * كى بودهاى نهفته كه پيدا كنم تو را غيبت نكردهاى كه شوم طالب حضور * پنهان نگشتهاى كه هويدا كنم تو را با صد هزار جلوه برون آمدى كه من * با صد هزار ديده تماشا كنم تو را ( سخنوران نامى معاصر ايران : 269 ) .