سيد على اكبر برقعى قمى

122

راهنماى دانشوران در ضبط نامها ، نسبها و نسبتها ( فارسي )

دجله افكند . زيباپسرى كه مگس‌پرانى بر دست داشت و مگسهاى محمّد بن ابراهيم را پرانيد و در جمال ، كمى از آن كنيزك نبود اين شعر خواند : أنت الّذي غرقتنى * بعد القضاء لو تعلمينا و بىدرنگ خود را به دجله افكند . كشتيبان با شتاب كشتى را به طرف ايشان براند و ديديم كه هر دو دست در آغوش هم كشيدند و در آب فرو رفتند و از ديدگان ما ناپديد گشتند » . بارى جاحظ فراوان كتاب پرداخت ، از جمله : كتاب البيان و التبيين و كتاب الحيوان و كتاب النبى و المتنبّى و كتاب الامامة على مذهب الشيعة و كتاب اخلاق الملوك و كتاب البخلاء و كتاب الرد على العثمانية و كتاب الكيميا و كتاب الاستبداد و المشاورة و كتاب التسوية بين العرب و العجم و كتاب المعلمين و كتاب الجوارى و كتاب النساء و كتاب المغنين و كتاب الحاسد و المحسود و غير اين‌ها . و بر نظم شعر نيز توانا بود و اين سه بيت نمونهء طبع اوست : يطيب العيش ان تلقى حكيما * غذاه العلم و الرأى المصيب ليكشف عنك حيلة كلّ جهل * و فضل العلم يعرفه الاديب سقام الحرص ليس له شفاء * و داء البخل ليس له طبيب و در سال 255 در بصره از دنيا برفت . جار اللّه : با اضافت جار به اللّه به معنى همسايهء خدا و آن لقب زمخشرى است كه چندى در مكّه زيستن گرفت و مجاورت خانهء خدا را برگزيد و به « جار اللّه » شهره گرديد و ترجمتش در زمخشرى بيايد . جاربردى : با فتح باى ابجد و سكون راى بىنقطه مؤلّف غياث اللغات گفته : نام قريه‌اى است امّا آن قريه كجا است تعيين نكرده است . « 1 » نگارنده گويد : « سخن مؤلّف غياث اللغات درست نيست » . و در جاى ديگر نيز ضبط آن را نيافتم و آنچه درست به نظر رسد اين است كه جاربردى مخفّف جاربردارى است منسوب به جاربردار و جار در لغت بانگ و شور و غوغا را گويند و فخر الدّين را ازآن‌روى كه در مباحثات علمى شورافكن و غوغاطلب و بانگ‌بردار بود جاربردار گفتند و در نسبت ، جاربردارى شد و اين نسبت بر او بماند . امّا در تعريب ، تركيب درست كه استعمال آن مورد انس بود از ميان رفت و جار بردى شد و در زير نقاب تعريب ، معنى آن پوشيده ماند . بارى جاربردى لقب فخر الدّين احمد بن حسن جاربردى است از افاضل اديبان و شاگرد قاضى بيضاوى و شارح منهاج بيضاوى و شارح كتاب الحاوى در فقه و شارح شافيهء ابن حاجب و شارح كشاف و متوفّى 746 جاربردى در تبريز زيستن گرفت و در تبريز از جهان رفت و ميان او و قاضى عضد ايجى در مسائل علمى مشاجراتى است و هركدام بر راهى رفته‌اند . جارود : بر وزن لاهوت به معنى شوم و آن لقب بشر بن عمرو عبدى است از صحابهء پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و او را جارود ( شوم ) ازاين‌روى لقب دادند كه بر شترش ( كه مويش ريخته بود ) ، نشست و خود را ميان عشيرهء مادرى خود رسانيد . قضا را ميان شتران

--> ( 1 ) - دكتر معين در فرهنگ خود گويد : « جاربرد ، نام شهر و قلعه‌اى از مضافات اران كه ناحيتى است وسيع واقع در شمال رود ارس و شمال آذربايجان » . ( فرهنگ فارسى / معين : 5 / 417 ) .