شيخ ذبيح الله محلاتى
72
رياحين الشريعة در ترجمه دانشمندان بانوان شيعه ( فارسي )
نباشد عرض كرد يا امير المؤمنين چنان بود كه فرمودى فرمود آيا شبى را براى قضاى حاجت بيرون نشدى و آن جوان بناگهانى بر تو درآمد و باكراه با تو همبستر گشت و تو از او حامله شدى و مادر را آگهى دادى و از پدر پوشيده داشتى و چون حمل فرونهادى كودك را در خرقهاى پيچيدى از ديوار خانه بجانب مزبله رفتى او را گذاشتى و مراجعت كردى سگى به طرف او آمد و او را ببوئيد بيم كردى كه مبادا او را بخورد سنگى به دو پرانيدى آن سنگ بر سر كودك آمد و سرش بشكست پس بسوى او شتاب كرديد و مادرت سر او را با خرقه ببست سپس او را بگذاشتيد و باز شديد و تو دست به آسمان برداشتى و گفتى اللهم احفظه يا حافظ الودائع آن زن چون اين قضيه را بشنيد ساكت شد . حضرت فرمود به حق من سخن كن عرض كرد يا امير المؤمنين آنچه را فرمودى مقرون به حق و راستى بود و اين راز را جز مادرم احدى آگهى نداشت حضرت فرمود خداوند مرا آگهى داد بالجمله آن كودك را بامدادان مردى ديدار كرد وى را برگرفت و بقبيله خود برد و تربيت كرد تا مردى شد و با آن جماعت بكوفه آمد و ترا كابين بست و اين جوان همان كودك تو است سپس فرمودند به آن جوان كه سر خود را برهنه كند چون سر خود را مكشوف داشت جاى آن شكسته نمايان شد آنگاه فرمود اينك پسر تو است خداوند شما را از چنين فعلى محفوظ داشت سپس هر دو باهم برفتهاند ( مطالب السؤال ) . دوشيزهء ديگر در روضة الصفا و ديگر كتب نقل كردند كه عمر بن الخطاب روزى براى نماز صبح به مسجد آمد ديد شخصى در محراب خوابيده است عمر گفت او را براى نماز بيدار كنيد چون او را حركت دادند ديدند حركت نمىكند عبا را از صورت او عقب كشيدند ديدند مردى كشته ، سر او را بريدهاند و خود را مانند زنان زينت كرده عمر گفت او را بكنارى بگذاريد پس از نماز امير المؤمنين عليه السّلام را طلب داشت حضرت فرمود