شيخ ذبيح الله محلاتى
172
رياحين الشريعة در ترجمه دانشمندان بانوان شيعه ( فارسي )
افكند حضرت يوسف هم با كمال پاكدامني درخواستهاى آنها را رد مىفرمود و به ايشان اعتنا نمىكرد ولى از فراوانى وسوسه ايشان بخداى تضرع نموده عرض كرد پروردگارا زندانى شدن براى من آسانتر است از چيزى كه اين زنان مرا بسوى او مىخوانند و اگر تو مرا حفظ نكنى لا بد بسوى ايشان ميل خواهم كرد يعنى دچار معصيت زنا خواهم شد و آنوقت از نادانان خواهم بود زليخا ديد چون بههيچوجه نمىتواند يوسف را بدام بياورد ناچار بعزيز مصر گفت اين غلام مرا در شهر مصر رسوا كرده و من توانائى جواب مردم را ندارم خوب است يا اينكه او را بيرون كني يا بزندانش بفرستى تا مردم بدانند كه او گنهكار است و مردم بدنامى مرا فراموش كنند عزيز زندانى كردن يوسف را پسنديد و يوسف بىگناه را بزندان فرستاد و زليخا دستور داد كه همهروزه چند تازيانه بر يوسف بزند تا صداى ناله او را بشنود و دل عاشق خود را بشنيدن صداى يوسف آرامش بخشد داستان عجيبى است داستان عشق زندانبان كه مامور اجراى زدن تازيانه بود مطلب زليخا را فهميد كه مقصود او چيست زليخا نمىخواهد يوسف را بيازارد بلكه بدينوسيله مىخواهد صداى محبوب خويش را استماع كند از اين راه با يوسف توطئه كرد كه من تازيانه به ديوار مىزنم ولى تو فرياد كن كه زليخا صداى ترا بشنود و آرام باشد اتفاقا روزى تازيانه به بدن يوسف فرود آورد كه در حال صداى زليخا بلند شد و زندانبان را گفت دست نگاهدار و يوسف را ديگر مزن زندانبان در شگفت شده زليخا را گفت امروز بانو را سبب اضطراب و بىقرارى در زدن يوسف چه بود با آنكه من همهروزه يوسف را با تازيانه مىزدم زليخا گفت خودم هم نمىدانم روزهاى ديگر مرا اضطرابى نبود ولى امروز اولين تازيانه كه بر بدن يوسف وارد آوردى چنان بود كه بر بدن من آوردى ) مرحوم سيد نعمة اللّه جزائرى در انوار نعمانيه آورده است كه وقتى زليخا را