شيخ ذبيح الله محلاتى
170
رياحين الشريعة در ترجمه دانشمندان بانوان شيعه ( فارسي )
كه زن عزيز مصر بغلام كنعانى دلباخته و همى با او گفتگو مىكند و بسوى خويشش مىخواند و در دوستى و عشق به او دل از دست داده ما زليخا را سخت در گمراهى مى - نگريم زليخا ديد چون داستان عشق او بر سر زبانها افتاد و زنان بزرگان و اكابر شهر از قصه او سخن مىگويند و زبان بملامت و سرزنش گشودند تدبير عاشقانه نمود تا ملامتكنندگان را به درد خود مبتلى بنمايد كنيز خود را بديشان فرستاد و آنها را بمهمانى دعوت نمود و خانه را بانواع آرايش آراسته و فرشهاى ديباى زربفت بگسترد و كرسىهاى مرصع بزمرد و ياقوت سرخ و زر و سيم در آنجا بنهاد كنيز بزليخا گفت آنان درباره تو سخنان ناهنجار گفتهاند و پرده آبروى تو را دريدهاند تو در عوض لوازم پذيرائى آنان را به اين شكوه فراهم مىسازى زليخا گفت من ايشان را بضرب چوب و تازيانه ادب نمىكنم و ليكن جمال يوسف را به ايشان نشان خواهم داد تا از فراق او در شكنجه و عذاب دچار شوند پس چهل تن از بانوان مصر به خانه زليخا درآمدند و زليخا وسيله آسايش را براى ايشان ازهرجهت فراهم ساخت و از ميوههاى رنگارنگ در نزد ايشان حاضر كرد و بدست هريك كاردى و ترنجى داد تا مشغول صرف ميوه بشوند و گفت ترنجها كه در دست داريد نشكنيد تا من دستور دهم پس يوسف را بانواع زينتها بيار است و تاجى مرصع بانواع جواهر بر سر او نهاد و پيراهنى كه سرشته بدر و ياقوت بود در تن او كرد و كمربندى مرصع بر كمر او بست و گيسوهاى يوسف را كه مرصع و معطر بود بر دوشهاى او بياويخت و كفش زربفت در پاى او كرد ثم قالت اخرج عليهن و بزنها گفت ترنجها را بشكنيد يوسف بر رنها درآمد بهيكبار دستها را بجاى ترنج بريدند و بعضى از مفسرين گفتهاند همه حائض شدند خداوند سكاكين را فرمان داد تا دستهاى آنها را بريد تا چون دستها با خون حيض آميخته شود ديگر موجب شرمسارى