شيخ ذبيح الله محلاتى

14

رياحين الشريعة در ترجمه دانشمندان بانوان شيعه ( فارسي )

رسيده بود و يك طرفش به آسمان و يك طرفش به زمين رسيده ناگاه دو شخص عظيم خوش‌رو ديدم كه در زير آن زنجير ايستاده‌اند از يكى از ايشان پرسيدم كه تو كيستى گفت منم نوح پيغمبر و از ديگرى پرسيدم كه تو كيستى گفت منم ابراهيم خليل آمده‌ايم كه در سايهء اين درخت و شجرهء طيبه باشيم خوشا حال كسى كه در سايهء او باشد و واى بر كسى كه از آن دور باشد . كاهنان گفته‌اند يا ابا الحارث اين بشارتى است ترا و خبريست كه به تو دادند كه ديگرى را در آن نصيبى نيست و اگر خواب تو راست باشد از صلب تو كسى بيرون آيد كه اهل مشرق و مغرب را بدين خدا دعوت كند براى گروهى رحمت باشد و براى گروهى عذاب باشد . در اين وقت عبد المطلب شاد شد و با خود گفت آيا كى اين نور جبين مرا اخذ نمايد پس روزى تنها به شكار رفت و بسيار تشنه شد در آن حال نظرش بر آب صاف شيرينى افتاد كه در ميان سنگ پاكيزه ايستاده بود چون از آن تناول نمود ديد از برف سردتر و از عسل شيرين‌تر بود دانست كه آن آب بهشت است كه براى او فرود آمده است پس برگشت و با فاطمه مخزوميه كه نجيب‌ترين و صالح‌تر و نيكوتر از همه زنان بود مقاربت كرد و نطفهء عبد اللّه پدر حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم منعقد گرديد اين وقت آن نور كه در جبين او بود بسوى زوجه او كه بهترين زنان عصر خود بود فاطمه مخزوميه منتقل گرديد . چون حضرت عبد اللّه از او متولد گرديد آن نور اظهر از جبين اطهر او ساطع بود به حدى كه اطراف آسمان را روشن گردانيد اين وقت عبد المطلب از انتقال آن نور بسوى آن مايهء شادى و سرور خوشحال شد و كاهنان و علماى اهل كتاب همگى به حركت آمدند و محزون گرديدند . و در ميان علماى يهود جبهء سفيدى بود كه مىگفته‌اند جبهء حضرت يحيى عليه السّلام است كه در هنگام شهادت پوشيده بوده است و آلوده به خون آن حضرت بود و ايشان در كتب خود خوانده بودند كه هرگاه از آن جبه قطرهء از خون بچكد نزديك خواهد