شيخ ذبيح الله محلاتى

17

رياحين الشريعة در ترجمه دانشمندان بانوان شيعه ( فارسي )

تحت عنوان ( نجم ازهر ) نقل نموده كه پادشاهى بود صاحب ثروت و دولت و عظمت از پادشاهان بلاد چين و او را وزيرى بود در نهايت كفايت و درايت بسيار كاردان و مدبر پسرى داشت در كمال حسن و جمال كه ماه شب چهارده نمونه‌اى از رويش و شب يلدا نشانه‌اى از زلف مشكينش و پادشاه بسيار پسر وزير را دوست مىداشت و همى با آن پسر نرد محبت و همواره شطرنج عشق و علاقه مىباخت و از براى پادشاه دخترى بود زليخاى زمان و بلقيس دوران بهترين زنان ايام خود بود و پادشاه آن دختر را زياده از حد دوست مىداشت روزى دختر پادشاه چشمش بپسر وزير افتاد و پسر وزير دختر پادشاه را ديد عاشق يكديگر شدند و به پنهانى با هم عشق‌بازى مىنمودند مدتى بدين منوال نگذشت تا اينكه پادشاه مطلع گرديد كه پسر وزير با دخترش راهى دارد هر دو را احضار نمود امر بقتل هر دو كرده بفرمان او هر دو را كشته‌اند سپس بعد كشتن هر دو پشيمان گرديد و به جهت شدت محبتى كه بهر دو داشت پريشان‌حال گرديد فرمان داد تا همه علما و قضات و اركان دولت و صاحبان منصب را حاضر كردند و قضيه را به آنها بيان نموده و گفت بايد تدبيرى در زنده شدن اين پسر و دختر بنمائيد و الا همه را بقتل مىرسانم بلكه قتل عام خواهم نمود حاضرين همه گفتند اين امرى است محال كه مرده زنده شود پس يكى از آنها گفت مىگويند در مدينه شخصى هست كه مىتواند مرده را زنده كند و او را حسن بن على بن ابى طالب مىنامند پس پادشاه گفت از اينجا تا مدينه چقدر مسافت است گفته‌اند شش ماه راه مىباشد پس يكى از ملازمان خود را كه بشجاعت و دليرى معروف بود او را گفت از اينجا تا بمدينه يك‌ماهه بايد به روى و آن شخص محترم را در نزد من حاضر بنمائى و الا ترا بقتل مىرسانم و دودمان ترا بباد فنا مىدهم ناچار آن شخص مهموم و مغموم از شهر بيرون آمد و قدرى راه رفته از شهر دور گرديد بر سر چشمه‌اى رسيده وضوى كاملى گرفته و دو ركعت نماز خوانده روى خود به طرف مدينه كرده گفت اى سيد و آقاى من بفريادم برس كه تو فريادرس درماندگانى و چاره‌ساز بيچارگانى ترا به حق جدت رسول خدا و پدرت على مرتضى و مادرت فاطمهء زهرا ع راضى مشو كه اين پادشاه مرا بكشد و عيالات مرا اسير بنمايد و فرزندان مرا دربه‌در