شيخ ذبيح الله محلاتى
15
رياحين الشريعة در ترجمه دانشمندان بانوان شيعه ( فارسي )
نيابد او را با خود برد و بهسلامت هم مراجعت كردند والده حكايت كرد كه پس از ورود بميقات و احرام از براى عمرهء تمتع و دخول مكه معظمه وقت طواف تنگ گرديد بهطورىكه اگر تأخير مىافتاد وقوف عرفهء اختيارى فوت مىگرديد و بدل باضطرارى مىشد لهذا حجاج را اضطرار در اتمام طواف و سعى ميان صفا و مروه حاصل بود و كثرت حجاج را هم در آن سال زياده از بسيارى از سنوات مىگفتهاند لهذا والده و من و جمعى از زنان همسفر معلمى از براى اعمال اختيار كرديم با استعجال تمام بارادهء طواف و سعى بيرون رفتيم با حالى كه از غايت اضطرار و اضطراب گويا قيامت بر پا شده بود و لهذا والده و ديگر همراهان چون به خود مشغول بودند گويا از من بالمرة غفلت نمودند در اثناى راه ملتفت شدم كه با والده و با ياران همراه نيستم هر قدر دويدم و صيحه زدم كسى را از ايشان نيافتم و نديدم و مردم هم چون به كار خود بودند بههيچوجه به من اعتنائى ننمودند و ازدحام خلق هم مانع از حركت و فحص بود و اشتراك خلق در لباس احرام و عدم اختلاف آن هم مانع از شناختن ياران بود بعلاوه اينكه راه را هم نمىدانستم و كيفيت عمل را بدون معلم هم نياموخته بودم و بتصور اينكه ترك طواف در آنوقت باعث فوت حج در آن سال مىشود و با همهء آن زحمت يكساله و طى مسافت و مسافرت بايد تا سال ديگر بمانم يا آنكه برگردم و دوباره مراجعت بنمايم اين افكار نزديك بود كه عقل از سر من ببرد يا آنكه نفس در گلويم حبس شود و بميرم بالاخره چون از تأثير صيحه و گريه مأيوس شدم خود را از معبر خلق بكنارى رسانيده كه لااقل از صدمهء عبور محفوظ بمانم و در موضعى مأيوس و گريان آرميدم و بانوار مقدسه و ارواح معصومين متوسل گرديدم و مىگفتم يا صاحب الزمان ادركنى و سر بر زانوى حسرت نهادم ناگاه بعد از توسل به امام عصر آوازى شنيدم كه مرا بنام مىخواند چون سر برداشتم شخصى نورانى را با لباس احرام در نزد خود ديدم فرمود برخيز بيا و طواف كن گفتم همانا از جانب والدهام آمدهاى گفت نه گفتم پس چگونه بيايم كه من اعمال طواف را نمىدانم و خود را هم كه به تنهائى بدون والده و ياران از ازدحام نمىتوانم حفظ بنمايم فرمود با من هرجا كه مىروم بيا و هر عمل كه مىكنم بكن مترس و دل قوى دار پس از مشاهدهء اين حال و استماع اين