شيخ ذبيح الله محلاتى
28
رياحين الشريعة در ترجمه دانشمندان بانوان شيعه ( فارسي )
را مىگيرند تو از دور مشرف و در تمام آن روز منتظر باش تا اينكه ببينى مردى كه او را عمر بن يزيد مىگويند كنيزكى ظاهر كند براى مشتريان و آن كنيزك دو جامهء حرير نازك پوشيده و ابا و امتناع مىكند از نظر كردن و دست گذاردن مشتريان بر او و بردهفروش او را مىزند و او بلغت رومية مىگويد وا هتك ستراه واى كه پرده عفتم دريده شد پس يكى از خريداران گويد من سيصد اشرفى در قيمت اين كنيز مىدهم به جهت عفت او همانا اين عفت او برغبت من افزود آن كنيز با او بلغت عربى مىگويد لو برزت فى زى سليمان بن داود و جلست على مثل سرير ملكه ما بدت لى فيك رغبة فاشفق على مالك ) اگر تو درزى سليمان بن داود دراى و بر مثل تخت او قرار گيرى مرا در تو رغبتى نباشد بر مال خود بترس پس نخاس گويد اكنون چاره چيست مرا از فروختن تو علاجى نيست كنيز گويد اين عجله از براى چيست بايد مشترى بهم برسد كه دل من به او ميل كند و اعتماد بر امانت او داشته باشم پس در اين وقت تو برخيز و برو نزد عمر بن يزيد نحاس و بگو با من مكتوبى است كه يكى از اشراف به زبان رومى و خط رومى نوشته و كرم و وفاء و سرف و سخاء خود را در اين مكتوب درج كرده است او را به اين كنيز بده كه در اخلاق و اوصاف او تامل نمايد اگر چنانچه مايل و راضى شد من وكيل او هستم كه خريدار شوم بشر بن سليمان گفت اين مراتب كه مولايم حضرت امام على النقى عليه السلام فرموده بود امتثال كردم چون آن كنيز نظرش بر آن كتاب افتاد سخت بگريست و بعمر بن يزيد گفت مرا به صاحب اين نامه به فروش و سوگندهاى عظيم ياد كرد كه اگر نفروشى خود را هلاك مىكنم و با او در باب قيمت گفتگوى بسيار كردم تا آنكه به همان مقدار كه آن بزرگوار داده بود راضى شد پس وجه را تسليم نمودم و كنيز را قبض كردم آن كنيز خندان و شكفته بود و او را به حجرهاى كه در بغداد گرفته بودم آوردم و تا بحجره رسيد نامه را بيرون آورده و مىبوسيد و بر ديدگان خود مىنهاد و بدن خود را به آن مس مىكرد من از روى تعجب گفتم آيا مىبوسى نامهاى را كه صاحبش را نمىشناسى چون اين مقاله را از من شنيد بنك بر من زد كه اى عاجز و كممعرفت بمقام اولاد الانبياء چنان پندارى كه من صاحب اين نامه را