شيخ ذبيح الله محلاتى
378
رياحين الشريعة در ترجمه دانشمندان بانوان شيعه ( فارسي )
ذهب الحمار بام عمرو * و لا رجع الحمار و لا علامه و البتّه معاويه از عايشه خائف بود و براى نظام سلطنت خود كشتن عايشه را واجب مىدانست و مقدمات مسئله مفصل است و خلاصهاش اين است كه معاويه بمروان نوشت كه از مردم مدينه براى يزيد بيعت بگيرد مروان آن زمان والى مدينه بود . چون نامه به او رسيد صناديد صحابه و تابعين را جمع كرد پس سخن بسيار گفت در روضة الصفا و ديگر كتب نوشتهاند گفت معاويه كسى را وليعهد خود گردانيده كه چنينوچنان است و آن پسرش يزيد است و مدح بسيار از يزيد كرد عبد الرحمن بن ابى بكر در خشم شده گفت دروغ مىگويى اى مروان و آنكس كه ترا به اين سخن امر فرموده زيراكه يزيد با اين خصال ناپسنديده و اخلاق شوم ما هرگز بخلافت او راضى نخواهيم شد . مروان در غضب رفته سخنان درشت گفت بعبد الرحمن و او را برشمرد خشم عبد الرحمن زياد شد برخواست پاى مروان را گرفت و گفت اى دشمن خدا از منبر فرود آى كه اهل آن نيستى حضرت مصطفى صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ترا و پدر ترا از شهر بيرون كرد و تو و پدرت طريد رسول خدا هستيد عايشه بر اين معنى وقوف يافت چادر فراخى بر سركرده با جماعتى از زنان به مسجد آمد مروان چون عايشه را بديد ترسيد پيش دويد گفت اى مادر مؤمنان ترا به خداى قسم مىدهم كه آنچه حق باشد بگوى عايشه گفت من بجز سخن حق چيزي نگويم و من باداء شهادت قيام مىنمايم كه رسول خدا بر تو و بر پدر تو لعنت فرستاده است و تو كه طريد بن طريدي چگونه با برادر من اين نوع سخن مىگويى مروان خاموش شد و عايشه مراجعت كرد در آن حال صورت قضيه را مروان به معاويه نوشت معاويه با هزار سوار سفر مدينه را وجه همت خود قرار داد آمد چون وارد مدينه گشت عايشه بر او وارد شد و با او گفت اين معنى پسنديده نبود كه برادر من محمد را كشتى و او را به آتش سوختى و امروز بمدينه آمدهاى برادر ديگر مرا اذيت مىكنى و دربارهء او سخنان درشت مىگويى و فرزند رسول خدا و عبد اللّه بن عمرو عبد اللّه بن زبير را مىرنجانى و تو نمىدانى كه از طلقائى و طلقا را حلال نيست كه متصدى امر خلافت بشوند پدر تو از لشكر احزاب بود و در مخالفت با رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم چيزي فروگذار