شيخ ذبيح الله محلاتى

238

رياحين الشريعة در ترجمه دانشمندان بانوان شيعه ( فارسي )

طعام نيامدم مىخواهم بدانم آنكه شنيده‌ام از در صدق يا بر كذب باشد . خديجه فرمود آنچه شنيدى صدق است همانا جلالت محمد را دانسته‌ام و مزاوجت و مصاحبت او را غنيمتى بزرك مىدانم و كابين را نيز بر مال خويش بسته‌ام صفيه از اين سخن شادان و خندان شده گفت اى خديجه سوگند با خداى در حب محمد معذورى و تاكنون چشمى مانند نور محبوب تو نديده است و گوشى شيرين‌تر از كلام او نشنيده است پس صفيه اين اشعار بگفت . اللّه اكبر كل الحسن في العرب * كم تحت غرة هذا لبدر من عجب قوامه تم ان مالت ذوائبه * من خلفه فهى تعنيه عن الادب تبت يد الائمى فيه و حاسده * و ليس لى فى سواه قط من ارب پس خديجه او را خلعتى شايسته بداد صفيه شاد و خرم بسوى خانه مراجعت كرد و برادران را آگهى داد و گفت خديجه جلالت محمد را نزد خدا دانسته است برخيزيد و بخواستگارى نزد خويلد شويد ايشان همه شاد شدند جز ابو لهب كه با آن حضرت كينه و حسد داشت بالجمله ابو طالب رسول خدا را جامه نيكو در بر كرد و شمشير هندى بر كمر او بستند و بر اسب‌تازى برنشانده‌اند و اعمام گرامش گرد او را گرفته همچنان او را بخانهء خويلد درآوردند چون خويلد بنى هاشم را نگريست برخاست و گفت مرحبا و اهلا و قدم ايشان را مبارك داشت . ابو طالب فرمود اى خويلد ما از يك نژاديم و فرزندان يك پدريم اينك از بهر حاجتى بسوى تو آمديم و مىخواهيم در ميان مردى و زني زناشوئى افكنيم و پيوندى كنيم خويلد گفت آن زن كيست و آن مرد كدام است ابو طالب گفت آن مرد سيد ما محمد و آن زن دختر تو خديجه است خويلد چون اين كلمات را اصغا نمود رخسارش ديگرگون شد گفت سوگند با خداى كه شما از صناديد عرب و بزرگان زمانيد اما خديجه را در كار خويش عقل و كفايت از من بيش است و بسيار ديده‌ام كه ملوك قصد او را كردند و بىنيل مقصود باز شدند . پس كار محمد چگونه شود كه مردى فقير و مسكين است حمزه چون اين بشنيد