شيخ ذبيح الله محلاتى
169
رياحين الشريعة در ترجمه دانشمندان بانوان شيعه ( فارسي )
قضيهء خود را زودتر به من خبر نداديد شيخ كاظم فرمود ( يا حضرت القاضى من اين علمت قصتنا و انا ما ذكرت هذه القضيه عند احد ) قاضى ماجرا را از اول تا به آخر شرح داد شيخ كاظم روى بمرد ناصبى صاحبدكان نمود و فرمود اين جزاى احسان من بود به تو كه چنين تهمتي به من بزنى قاضى از نرمى و آرامى شيخ كاظم تعجب كرده با كمال خشم روى بمرد صاحبدكان نموده گفت الساعه پنجاه ليره را بايد حاضر كنى و الا دچار عقوبت سخت خواهى شد صاحبدكان پنجاه ليره را حاضر كرد و چارهاى جز تسليم براى خود نديد قاضى وجه را تسليم شيخ كاظم نمود و از او معذرت خواست چون روز ديگر شد شيخ كاظم از در دكان آن مرد عبور كرد سخنان همهروزه خود را از سرگرفت آن مرد جملات بسيارى بر آن افزود و با شيخ كاظم همزبان گرديد بعد از آنكه سب و شتم بسيارى به پيشوايان خود نمود شيخ كاظم را قسم داد كه جهت چه بود كه آن روزى كه من دو نفر را در پس دكان مخفي كردم كه كلمات ترا استماع بنمايند شما كلام خود را تغيير دادى شيخ كاظم فرمود اگر بگويم مرا تصديق نخواهى كرد گفت البتّه تصديق خواهم كرد شيخ كاظم قصهء خواب خود را بيان نمود نور ايمان در دل صاحبدكان تابيدن گرفت و مستبصر گرديد و در صف شيعيان با اخلاص وارد شد و شيخ كاظم پنجاه ليرهء او را به او رد كرد . حكايت سى و سوم شيخ حسن تويرجى بعضى از سادات اجله كه در علم و عمل و منطق مورد اطمينان است حديث كرد براى حقير كه در تويرج و آن قصبهاى است بين كربلا و نجف در كنار فرات مردي بنام شيخ حسن بود كه مشغول معاملهگرى بود براى خريد جنس بموصل رفته بود با جمعى از رفقاى خود روزى در موصل مردى به منزل آنها وارد گرديد كه از جنس كردها بود براى كارى شيخ حسن برخواست براى فراهم كردن چاهى كبريت بزد نگرفت هوا نم داشت مرتبه ثانى و ثالث هم نگرفت شيخ حسن به عادت تويرج