شيخ ذبيح الله محلاتى
163
رياحين الشريعة در ترجمه دانشمندان بانوان شيعه ( فارسي )
او قفل بود و آن صندوق در صندوقخانه بود كه آن هميشه مقفل بود چون امانات مردم در او بود و باز نمىكرد در آن را مگر سيد يا علويه و بعد از مدتى سيد خواست كفن خود را به كسى بدهد از بزرگان پس بقچه را باز كرد و خواست آن كيسه را از ميان كفن بيرون آورد آن را نيافت پس از علويه پرسيد كيسه در كجاست گفت در ميان كفن پس كفن خود را باز كرد آن ديگرى را نيز در آنجا نديد ) حكايت بيست و هشتم دريدن شغالها دشمن سيد را و نيز در كلمهء طيبه مىفرمايد سيد فقيرى از اهل طالقان سفر رشت كرد به جهت اصلاح حال و تحصيل معاش براى عيال و اطفال چندى در آنجا ماند خداوند اعانت نمود قريب دويست اشرفى براى او جمع شد آن را برداشته و از كنار دريا بعزم يشلاق نور حركت نمود كه خدمت علامهء عصر آقاى والد ( يعنى مرحوم آخوند ملا محمد تقى ) اعلى اللّه تعالى مقامه برسد كه در آن زمان صيت فضل و تقوى و كرم و زهدش اصقاع را پر كرده بود در بين راه سوارى از راهزنان از طائفهء خبيثهء غلاة با سيد تصادف مىنمايد مىبيند سيد تنها مىرود اظهار مهربانى مىكند و از حال او پرسش مىكند سيد صادقانه شرح حال خود را مىگويد آن دزد مسرور مىشود و با خود مىگويد عجب لقمهاى بىزحمت به چنگ ما افتاد از مقصد سيد پرسيد گفت به يشلاق نور مىروم آن راهزن گفت منهم قصد همان نور را دارم بسيار خوب اتفاق افتاد كه با شما رفيق شديم سيد خوشحال شد نزديك ظهر به بعضى از چادرنشينان كنار دريا كه به جهت گرفتن ماهى در آنجا ساكن شده بودند رسيدند و بر آنها وارد شدند آنها چون سيد را با او ديدند دانستند كه بيچاره ندانسته خود را به هلاكت انداخته چون معرفت به حال آن خبيث داشتند و ليكن جرات اظهار نداشتند بعد از صرف غذا آن مرد به جهت قضاى حاجت بيرون رفت آن جماعت به سيد گفتند تو اين شخص را مىشناسى گفت نه در راه با من رفيق شد گفتند اين از دزدهاى خونريز معروف است و ناچار ترا خواهد كشت سيد بگريه و لابه افتاد كه مرا نجات دهيد گفتند ما را آن توانائى نيست و خود به جهت