شيخ ذبيح الله محلاتى

137

رياحين الشريعة در ترجمه دانشمندان بانوان شيعه ( فارسي )

آنكه حضرت محمد و على عليه السّلام در خواب نزد او آمدند و بتهديد او را امر كردند كه بتعجيل هرچه تمام‌تر اداى دين خود بنمايند و در عالم رؤيا آن مرد را گفتند هرگاه بخواهى ما حكومت مصر را فرمان مىكنيم تا ضياع و عقار و مستقلات ترا بخرد و پول آن را كاملا از براى تو بفرستد كه در مدينه هرچه مىخواهى خريدارى نمائى آن مرد گفت بلى مىخواهم پس مقصود او حاصل شد و سيصد هزار اشرفى از آن املاك بدست او آمد و در مدينه از او متمول‌ترى نبود الخ . حكايت سيزدهم ابو جعفر كوفى كه مال خود را بسادات مىداد در كتاب فضائل السادات عالم فاضل متبحر بصير سيد محمد اشرف بن سيد عبد الحميد بن سيد احمد بن سيد زين العابدين العاملى الاصفهانى كه آن كتاب را براى شاه سلطان حسين صفوى نوشته و تاريخ اتمام آن سنه 1106 مىباشد از كتاب فضائل شاذان بن جبرئيل قمى كه باسناد خود از ابراهيم بن مهران حديث كند كه مردي در كوفه بنام ابو جعفر و كسبش تجارت بود و بسيار خوش‌معامله بود و هر سيدى كه بنزد او مىرفت به جهت طلب قرض به او مىداد و كسى را از سادات محروم نمىكرد و بكاتب خود مىگفت اين مبلغ را در حساب امير المؤمنين عليه السّلام بنويس و آن مرد بدين منوال بود تا اينكه از مال او چيزي باقى نماند و فقير و بىچيز گرديد روزى با خود گفت خوب است كسانى كه از سادات زنده هستند بروم و مطالبه حق خود بنمايم درحالىكه بدفتر نگاه مىكرد مردي از نواصب بر او گذشت و از در طعن و شماتت به او گفت آخر على بن ابى طالب عليه السّلام با حساب تو چه كرد آن مرد ازين سخن بسيار دل‌گرفته و مهموم و مغموم گرديد به خانه آمد و ديگر از ترس سرزنش آن ناصبى بيرون نرفت تا اينكه شب در عالم رؤيا ديد كه رسول خدا با امام حسن و امام حسين عليهما السّلام ميآيند و رسول خدا به ايشان فرمود كجا است پدر شما در آن حال امير المؤمنين جواب داد اينك حاضرم يا رسول اللّه سپس آن حضرت فرمود چرا حساب اين تاجر را به او نمىپردازى عرض كرد