شيخ ذبيح الله محلاتى
81
رياحين الشريعة در ترجمه دانشمندان بانوان شيعه ( فارسي )
عرض كرد يا رسول اللّه من از شتر و گوسفند و غلام و كنيز و طلا و نقره كذا و كذا مىدهم حضرت در غضب شد و مشتى سنگريزه در دامن عبد الرحمن بريخت و فرمود اين را بر سر مال خود بريز تا زياد شود صداى تسبيح از آن سنگريزهها بلند شد چون عبد الرحمن نگاه كرد ديد همه در و جواهر گرانبها مىباشد شرمنده از نزد رسول خدا مراجعت كرد آمد در نزد صحابه قصه را بيان كرد اين بود تا يك روز ابو بكر و عمر و سعد بن معاذ انصارى در مسجد رسول خدا مجلسى كردند و از هرگونه سخن درافكندند تا حديث بفاطمه پيوست ابو بكر گفت بزرگان قريش و رؤساى قبايل كسى بجاى نماند كه خواستار فاطمه نشده باشد و رسول خدا كار او را بوحى خدا حوالت فرموده لكن هنوز على عليه السّلام در اين باب قدمى پيش ننهاده چنان مىدانم كه على را عدم بضاعت ممانعت از اظهار اين حاجت مىكند و نيز اين معنى بر من روشن است كه رسول خدا فاطمه را از براى على محبوس داشته پس صحابه گفتهاند صواب آنست كه ادراك خدمت على كنيم و ازين قصه او را خبر دهيم اگر بسبب قلت مال وصول آمال را تلقى نمىفرمايد ما از اسعاف حاجت او خود را معاف نخواهيم داشت اين بگفتند و برخواسته و در طلب على شتاب گرفتند آن حضرت را در نخلستان مردى از انصار ديدار كردند كه با شتر خويش همى آب مىكشيد و نخلستان انصارى را سيراب مىنمود تا دستمزد فراگيرد و معاش يوميه را ساختگى كند چون على عليه السّلام ايشان را ديدار كرد فرمود از كجا مىآييد و ازچهرو بدينجا شديد ابو بكر گفت يا ابا الحسن محاسن خصايل و علو فضائل ترا هيچ آفريده ندارد و سبقت و قدمت ترا در اسلام هيچكس انكار نتواند كرد و قربت و قرابت تو با رسول خدا از همه بيشتر و پيشتر است همانا از اكابر قريش و صناديد قبايل كمتر كس بجاى ماند كه در نزد رسول خداى بخواستارى فاطمه زبان نگشوده باشد و پيغمبر پاسخ همگان را به حكم وحى حوالت فرمود و من چنان دانم كه اين قرعه بنام تو بيرون شود اكنون واجب مىكند كه در طلب آن تقاعد نورزى و از اظهار آنچه مستور مىنمائى خويشتنداري نفرمائى على عليه السّلام از اصغاى اين كلمات آب در چشم بگردانيد و قال يا ابا بكر لقد هيجت منى ساكنا و أيقظتني لامر كنت عنه