رضا قليخان هدايت

1492

مجمع الفصحاء ( فارسي )

و له ايضا خط بگرد عارض و لعل تو چون سر بركشد * خطى از عنبر به گرد جنت و كوثر كشد زلف را بر رخ برافشان تا عيان بينند خلق * كافتابى را چسان زاغى به زير پر كشد اين دل ديوانه را در بند محكم طره‌ات * چون مبارز را كمند خسرو صفدر كشد اندرين موسم كه از دم‌سردى بهمن سپهر * اخگر خورشيد را در زير خاكستر كشد طفل انجم را فلك در زير كرسى جا دهد * پس لحاف از اطلس چرخش به كرسى دركشد و له داده گنجور بخششت گه جود * به گدايان ز بس‌كه لعل و گهر بحر از در نهاده عقده بدل * كان ز ياقوت خورده خون جگر پا نهى چون به ساحت ميدان * پى رزم عدوى بداختر قوس آرد كمان شهاب خدنگ * ماه نو تيغ و آفتاب سپر در پناه بهار مرحمتت * هركجا دشت و باغ راست مقر جاى لاله از آن دمد خورشيد * جاى ژاله از اين چكد اختر و له ايضا شب بود اما سحرش در ميان * روز بود ليك شبش در كنار تيغ تو از خون عدو روز رزم * بر كف خورشيد ببندد نگار جملهء آفاق به يك‌دم گرفت * شعلهء شمشير تو خورشيدوار چابك و چالاك به يغما برند * جان جهان را به گه كارزار رمح تو و تيغ تو و تير تو * همچو قد و ابرو مژگان يار مهر تو در چشم مواليت نور * قهر تو در جان اعاديت نار از سم رخشت چو بيفتاد نعل * وز سر كويت چو برآمد غبار ديدهء مه جست ازين توتيا * گوش فلك يافت از آن گوشوار