رضا قليخان هدايت
1475
مجمع الفصحاء ( فارسي )
فى المطايبة و الهزل صاحبا من بنده از امساك كو در دولتت * ترك نعمتهاى رنگارنگ گوناگون كند بستر و بالين ز خشت و خاك در اين سرد دى * اكتفا با اين لحاف كهنهء گردون كند پارهها بر روى هم دوزد ملون كز نخست * هركسش بيند گمان مرغ بوقلمون كند نسترد موى از سر و ناخن نگيرد از بنان * همچو آن جوكى كه ترك اين جهان دون كند نه بپوشد نه بنوشد جمله مى يا رد و ليك * مى نيارد ترك معشوق و مى گلگون كند شاعران را طبع امرد باز و خود مىدانيا * كس نيارد عادت ديرينه ديگرگون كند الغرض اين روزها تركى مرا دلبرده كو * نرخ تسعين را سخن از عشر و از عشرون كند پنج تومانش فرستادم به مصحوب يكى * چاكرى كز ملعنت ابليس را مغبون كند تا مگر از مقدم ميمون آن زيبانگار * حجرهام را غيرت ار تنگ و انگليون كند رفت و آن زيباپسر گفتا كه مىخواهد اگر * كز وصالم خواجهات خرم دل محزون كند بىسخن بىچند و چون بىگفتوگو آخر كلام * پنج ديگر بازمىبايد بر اين افزون كند گفت اگر اينت متاع و اين مباع اينش بها * بايد آن بيچاره فكر دولت قارون كند