رضا قليخان هدايت

1464

مجمع الفصحاء ( فارسي )

تا بنگرى از گرز او بر زيلان و آبچين * تا بگذرى از تيغ او مرز عدوى و مر زغن آرى چو شه آمد چنان بايد چنينش كاردان * آرى چو شه باشد چنين زيبد چنانش راىزن * * * خسروا آفاق را يكسر گرفتى * باختر را تا حد خاور گرفتى از يكى آهنگ بس لشكر شكستى * از يكى آورد بس كشور گرفتى دادگر عباس شه اى آنكه از فر * صد چو افريدون كمين چاكر گرفتى ز اختر اقبال شاه هفت كشور * راه از اختر به هفت اختر گرفتى اول آهنگت به زندان سكندر * لاجرم عالم چو اسكندر گرفتى زان پس اى مريخ چالشگر به هيجا * زابل از ناهيد رامشگر گرفتى وانگه از زابل به كابل رخش راندى * آن حدود از كابلى خنجر گرفتى صبحدم سقلاب چون خاقان ستاندى * شامگه سنجار چون سنجر گرفتى پردلان را بس به تن جوشن دريدى * خسروان را بس ز سر مغفر گرفتى آن اميرآباد را كز خاره حصنش * از نهيب توب خارا درگرفتى آن خبوشان را كه از آهن حصارش * از خروش آهنين اژدر گرفتى تربت تربت شد اندر باد كربت * جاى چون بر كوههء صرصر گرفتى تا رهانى بنديان از بند كافر * زى سرخس آهنگ از كيفر گرفتى خواجگان را سر به بند اندر فكندى * بنديان را بند از پا برگرفتى شش هزاران بندى شيعى ز سنى * مام و باب و ريدك و دختر گرفتى شيرگيرا شير خاور در كمندت * تا نگويى كاهويى لاغر گرفتى حيدر عهدى و حصن خصم خود را * تا نه پندارى كم از خيبر گرفتى همچو رويين‌تن كه گيرد هفت‌خوان را * هفت‌خوان خطهء خاور گرفتى فخرها زين فتح شاه بحر و بر را * كز پيش يكباره بحر و بر گرفتى دولتت تا قايم آل پيمبر * چون وزير از آل پيغمبر گرفتى