رضا قليخان هدايت
1456
مجمع الفصحاء ( فارسي )
گفت از نيران هايل زاهد ايزدپرست * راند ز اغلال و سلاسل عابد پرهيزگار تا چه فرمايد رخ رخشاى خوبان ختن * تا چه گويد طرهء طرار تركان تتار خاصه اين تركى كه ياد از وى شدم ترك پرير * خاصه اين تركى كه از وى ترك گفتم ترك پار تا نديدم روى او سورى نديدم عودسوز * تا نديدم زلف او سوسن نديدم مشكبار خد او تابنده هور و خوى او سوزنده هير * خط او جوشندهمور و زلف او پيچندهمار چون برآيد هور و مور از هر درى آيد به جوش * چون بتابد هير و مار از هر تنى آرد دمار طرهء طرار جراره كه آمد مهسپر * ماه اگر عقرب سپر اين عقربستى مهسپار خندهاى از جانفزا لعلش ز شكر تنگتنگ * جنبشى از دلربا جعدش ز عنبر باربار نيكبخت آن تن كه اندر خوابگاهش زيب بر * شادمان آن دل كه در شاديچهاش فر كنار منبت نستر همى بستر ز چهر تابناك * مرقع سوسن همى بالين ز جعد تابدار و له ايضا يكى روز از غم گردون تنفرساى غمپرور * فروبودم به لب دندان فرابودم به زانو سر نشسته واله و غمگين و خستهخاطر و مسكين * فتاده بر به رويم چين و بسته بر به رويم در رفيقى نكتهدان ديدم ز روى مهر پرسيدم * كه حيران از چهاى زينسان و زينسان از چهاى مضطر به پاسخ گفتمش كز مولد خود خاك رى دارم * دلى و حسرتى بىحد تنى و زحمتى بىمر ندانم با چنين شهر و چنين خلقى چرا آمد * به شهر لوط آن صدمه به قوم عاد آن صرصر من اين بر خويش نپسندم كه از رى رخت بربندم * گذارم خويش و پيوندم روم زى كشور ديگر