رضا قليخان هدايت

1572

مجمع الفصحاء ( فارسي )

به پاى تخت ز حقش گه مناجاتست * همان اجازه كه در طور بود موسى را به غير او ز شهان بر سرير ملك كه يافت * ز كبريايى يزدان عطاى كبرى را زهى به ديدن روى تو خسروان محتاج * چنان كه طايفهء حاج عيد اضحى را فضاى مملكت عدلت آن هوا دارد * كز اعتدال دهد روح نقش مانى را سپهر درگهت از زاده و نبيره به ملك * طلوع داده ز يك‌سو هزار شعرى را شها روائح نظمم به فر مدحت تو * به عطسه‌اى رمق آرد دماغ موتى را به نامه سبزى خطم به چشم اهل حسد * زمردى كه كند كور چشم افعى را هم در مدح خاقان جنت‌مكان گفته نه فلك گويند تا هفت‌اختر سيار ما * يك‌به‌يك كردند جا در كاخ هشت و چار ما تا مواليد ثلاث از امهات اربعه * در زمين زادند آبا سبعه از ادوار ما تا كه از نور و ظلام از پردهء صنع ازل * آشكارا صبح روشن گشت و شام تار ما تا كه بىخشت و گل و بىنردبان و بىستون * كرد بر پا سقف ما از صنع خود معمار ما تا گه بىشنگرف و بىزنگار و بىكلك از نخست * دست قدرت نقش بست اندر در و ديوار ما تا كه اندر فوق و تحت و شرق و غرب و بر و بحر * داد حل و عقد ما را ايزد جبار ما هيچ شاهى از شهان بر رشتهء فرمان نبست * گردن ما را ز دست اختر جرار ما غير داراى جهان فتحعلى شه آنكه نيست * جز به كار طاعتش بر هيچ كارى كار ما