رضا قليخان هدايت

1556

مجمع الفصحاء ( فارسي )

ز جود او وجود تو به بود او نمود تو * هم او رب ودود تو حكيم و قادر و بينا جز او فانى و از فانى نينديشد مگر نادان * هم او باقى و از باقى نياسايد مگر دانا به دل سلطان جانت بس مده دل بر رخ هركس * مگر بر عارض لا بنگرى از ديدهء الا ز كثرت توشه بردارى ره توحيد بسپارى * ز كشورها گذر آرى ولى حدها نهى بر جا معانى از صور خوانى نه معنى را صور دانى * به باقى بينى از فانى به عقبى بينى از دنيا دگر بىدوست ننشينى چه در پيدا چه در پنهان * خلاف دوست نگزينى چه در سرا چه در ضرا به‌سويش گر نظر دارى چه در دير و چه در مسجد * به كويش گر گذر دارى چه با شيخ و چه با ترسا چو از قيد هوا رستى چه سلطانى چه درويشى * چو دل با دوست پيوستى چه جابلقا چه جابلسا چو كالا ايمن از دزدان چه در مخزن چه در هامون * چو گشتى ايمن از توفان چه بر ساحل چه بر دريا چرا مانى ز حق غافل نبينى كيف مد الظل * ببين در خسرو عادل جهان‌دار جهان‌دارا فروغ سايهء يزدان بر اقطار جهان تابان * مگو خورشيد را پنهان چو بينى سايه نورافزا شهنشاه جهان فتحعلى شه آنكه رأى او * فروريزد خرد زان‌سان كه تابد بر فلك بيضا