رضا قليخان هدايت
1547
مجمع الفصحاء ( فارسي )
جرس از كاروان برداشت افغان * كه پيوند ديار و يار بگسل دل نو رهروان را دست فرقت * همىبربست ز افغان جلاجل مسافر را قدم چون گام اميد * فراخ افتاد در طى منازل هيون خويش را در زين كشيدم * كه ايمن از گسل بادش مفاصل بخنگى آسمان هيكل كه از تك * ببرد عهد الفت شخصش از ظل همى دريا شكافد خاره سنبد * سمش فعل عصا را گشته كافل چنان چون بر فلك جرم دو پيكر * نمودم در نظر زينش به كاهل نينديشى شكيل ار با خيالش * ز تندى گرددت از طبع زايل به صحرا برجهد هامون به هامون * به دريا درپرد ساحل به ساحل برو بر چونكه فرسنگى دواندم * ز هر انديشه جز ره مانده غافل حديثم طول كوه و عرض هامون * خيالم هول غول و سهم باسل كه ناگه از قفايم ناله برخاست * كه رحمى باد راكب را به راجل خدا را اى عنان بگسسته بازآى * عنان بارگى بارى فروهل عنان برتافتم سويش چو ديدم * نگارين من آن شيرين شمايل نهفته ماه را از غصه در نيل * گرفته راه را از گريه در گل به پايش اندر افتادم چو گيسو * در آغوشش كشيدم چون حمايل بباريد اشك و گفت اى با غم تو * بكامم شهد صافى زهر قاتل نهال آرزويش بر مبيناد * كه تخم دوستى افشاند در گل به جادويى ربودى دل ز دستم * كه بادافراه بادت چاه بابل و گرنه چون تويى را دل كه بندد * جز از من كم به نفرين باد اين دل به پستى قامتت شريست ناقص * به زشتى صورتت ديويست هايل تو اندر خورد آنى كت چو من يار * پياده براثر برد مراحل فراق ار در ميان حايل كنى باد * ميان جسم و جانت مرگ حايل بگفتم اى كه از هر عقد زلفت * بكارم عقدهها افتاده مشكل هوسناكى چو من در مهر خوبان * جز از زو گرددش مقصود حاصل