رضا قليخان هدايت
700
مجمع الفصحاء ( فارسي )
در مدح نواب حسام السلطنه سلطان مراد ميرزا چو ريخت بر گل خوشبوى لؤلؤ خوشاب * بخواه مطرب خوشگوى و خوش بنوش شراب ز دوش بفكن سنجاب و مى بخواه و بنوش * كه باز چرخ به دوش اندر افكند سنجاب به برگ لاله يكى در سرشك ابر ببين * اگر فسرده نديدى به آتش اندر آب چو چشم خوبان بشكفت نرگس فتان * چو زلف جانان بررست سنبل پرتاب مشاطهوار به گل برفشاند ابر عبير * عروسوار ز سر بركشيد لاله نقاب عقيقوار گل از شاخ برشكفته و جوى * همى روان كند از عكس او عقيق مذاب گل شكفته به باغ اندرون فراوان است * شكفتهتر ز همه روى شاه نصرتياب حسام سلطنت آن كز حسام او چو عدو * همى سؤال كند بشنود به مرگ جواب يكى است گر سپر از آهن است و گر ز پرند * به پيش آن گهرآگين پرند وقت ضراب گر آب دستش در حلق مردمان ريزند * به شكل شير شود نطفه بسته در اصلاب غراب رنگ شود روى آفتاب ز بيم * بدان گهى كه برآيد حسام او ز قراب دهان خويش بشويد به آب فتح و ظفر * چو كرد خواهد با تير او زمانه خطاب وزان جهت كه به برّنده تيغ او ماندى * همى قرار نگيرد بهجاى بر سيماب نه آب و آتش باشد ولى رود در رزم * گهى چو سوزان آتش گهى چو پويان آب وزان به آتش ماند كه جان دشمن ازو * اگرچه ز آهن و روى است باشد اندر تاب صهيل مركب او شير را بدرّد پوست * سنان نيزهء او پيل را بريزد ناب اگر خداى حساب عطاى شاه كند * به كس نخواهد پرداختن به روز حساب و له ايضا اگر نبودم آن بت بهجاى عمر و شباب * چرا به رفتن اندر شتاب كرد شتاب برفت و پشت دوتا شد مرا ز رفتن او * دوتا شود پشت آرى چو رفت عمر و شباب مرا رفيقان گويند صبر و اى عجبى * چو جان برفت ز تن تن چگونه آرد تاب دريد پهلوى صبرم ز زخم فرقت او * فراق رستم زالست و صبر من سهراب كنون ببايد چون ابر و باد از پى او * به كوه و دشت همىرفت و ريخت درّ خوشاب