رضا قليخان هدايت

698

مجمع الفصحاء ( فارسي )

پربار زعفران شد بستان چو شد بديد * از ابر اشتران گسسته مهارها آرى چو اشتران را بگسسته شد مهار * لا بد ز پشت خويش بريزند بارها باد خزان نگر كه ز بستان فروسترد * آن نقشهاى طرفه و نيكونگارها سختا كه دل نسوخت جهان را بدان گهى * كان لعبتان باغ و شكفته بهارها انداختند در قدم باد مهرگان * آن يارهاى زرين وان گوشوارها آن اسپرغمها نگرى كز نهيب باد * لرزان شده چو طرهء مشكين عذارها مرغان ز باغ رخت ببستند خيل‌خيل * تا تاخت باد مهر ز هر سو سوارها جز زاغ راه باغ كسى نسپرد دگر * تا پرز برف گشت همه رهگذارها ايدون كه ابر گرد زمين بركشد حصار * بر گرد تن ببايد زاتش حصارها وز بانگ سار و فاخته نايد دگر ز باغ * از رود و چنگ فاختگان سار و سارها امروز سوخت بايد در برهمى بخور * كز ابر خاسته است ز هر سو بخارها گويى قطارهاى كلنگان بد ابر دوش * گر هيچ ديده‌اى ز كلنگان قطارها و اندر دهان هريك صددانه درّ ناب * گفتى كنند بر سر خسرو نثارها و له ايضا چه چيز است اين برين گردون يكى درياى بىپهنا * همان اندر هوا گردان چو كشتى از بر دريا اگر كشتيست چون از وى همى دريا مدد گيرد * و گر درياست چون تاند ز پستى رفت بر بالا به كشتى زان همىماند كه راند باد هر سويش * به دريا زان همىماند كه دارد لؤلؤ لالا تو دريا ديده‌اى هرگز بود گردنده چون كشتى * تو كشتى ديده‌اى هرگز در او دريا كند مأوا به كشتى ماند و دريا و ليكن از فسون‌سازى * گهى چون عاقلان گردد گهى چون مردم شيدا