رضا قليخان هدايت

743

مجمع الفصحاء ( فارسي )

امروز منم يافته شاهى و بزرگى * با دعوى و با حجت و با آيت و برهان روزى كه هنر بايد فضل و هنر من * گيرد همه گيتى را چون مهر درخشان و آنجا كه شجاعت سزد و مردى بايد * با دست همى زنده كنم رستم دستان زين روست كه مردان هنرمند سخن‌سنج * خوانند مرا مير هنرمند سخن‌دان وان‌كس كه شجاعت را ورزيده به صد جنگ * در سايهء زنهار من است از خطر جان نه ابر چو من بارد بر دشت و بساتين * نه ببر چون من تازد در كوه و بيابان خاصه چو نشينم پس آن باره كه گويى * خاك است به تمكين و سپهر است به جولان از برق جهنده‌تر و از باد روان‌تر * در بحر ز كشتى به و در خشك ز گردان در دشت بدان‌سان كه همىتازد چابك * بر كنگرهء قصر همىتازد چونان بر دايرهء خاتم جولان كند و گشت * وز حلقهء خاتم بجهد چابك و آسان بتوان ز پس او شد از آبان سوى نوروز * يك روزه و بازآمدن آنگه سوى آبان ور هيچ به سنجيدن خواهى بتوانى * اندر پس او بر ده نوروز به ميزان امروز من اندر پس او گويى مهرم * تابنده و او پويان چون گنبد گردان در تتبع طرز حكيم ابو النجم احمد بن يعقوب منوچهرى دامغانى چرا به خون نباشد آشناى من * كه بار بست و رفت آشناى من چرا روان نگردم ز تن روان * كه آسيا بگردد از بكاى من كسى كه يافت خواهد او همى مرا * بگو به كشتى آيد از قفاى من چنانم از فراق آن مه زمين * كه ماه چرخ گريد از براى من ز بيم آنكه آه من بسوزدش * فلك نگردد از بر سراى من دلم چو ناى پرنواى هردمى * غمى نو است زير هر نواى من فلك كه صدهزار ناى غم زند * نيارد استماع كرد ناى من خميده پشتم از غم آن‌چنان * نشان سر بود به‌جاى پاى من وزين سپس چو گام خواهمى زدن * بن مژه بود سر عصاى من جهان مصاف سور بود يكسره * ز بس‌كه هوى و هوى و هاىهاى من