رضا قليخان هدايت

726

مجمع الفصحاء ( فارسي )

به روز معركه گويى كمان او ابر است * گر ابر مرگ ببارد همى به‌جاى مطر چنان ز آهن و فولاد بگذرد تيرش * كه مىبنگذرد از عرق نيكوان نشتر ز بس‌كه شاه حريص است در شكار ملوك * لقب نهادندش خسرو ملوك شكر در آن زمان كه ز خوارزميان به مرو همى * سپاه بود فراوان و بيكرانه حشر همىبيامد خوارزمشاه و افسر جست * ببين كه بر سر افسر چگونه كردش سر به زير رايتش اندر چهل هزار سوار * همه سپه‌شكن و شهرگير و جنگ‌آور گرفت مرو و سپه روى داد سوى سرخس * كه خواست آنجا مر ملك را گشايد در خدايگان خراسان شنيد و فال گرفت * كه گور چون سوى شير آيد اينت نعمت و فر خياره كرد نخست از سپه دويست سوار * طلايه‌دار فرستاد و خويشتن به اثر هنوز رأيت منصور او نگشته پديد * پديد گشت در آن عرصه آيت محشر برفت هيبت او پيش و كار خويش بساخت * كه هست هيبت او قايد قضا و قدر كهين‌ترين كسى از بندگانش رفت و بريد * سرى كه بد هوس او مهين‌ترين افسر كنون به رى در طفلان به صولجان چون گوى * همىزنند به ميدانش اين سر و آن سر چو بيشه‌ايست خراسان و ساليان دراز * ز شير داشت مر اين بيشه را تهى داور شنيده‌اى كه به مغرب ملوك روم و فرنگ * بزرگ رزمى دارند يك به ديگر بر چهار سال است امسال و هيچ‌يك را نيست * گمان آنكه مظفر شود بر آن ديگر همه ز جنگ سته گشته‌اند و كوفته‌دل * همه به كار فرومانده عاجز و مضطر به مشرق اندر شمشير شاه ما آن كرد * كجا اثرش ز مغرب گذشت آن‌سوتر به روزنامهء شاهان ز شهرهاى فرنگ * ز كارنامهء شاه اين نوشته‌اند به زر خدايگان خراسان به چار روز آن كرد * كه چار سال نكرده ملوك ماايد كمال و دانش و آزادگى و علم و خرد * ازو برند بدان‌سان كه ميوه را ز شجر هم از تغزلات اوست چين است و شكن سربه‌سر آن زلف گره‌گير * وان چين و شكن بافته از غاليه زنجير از غاليه زنجير اگر بافت چرا پس * بر لاله همى دام فروگسترد از قير