رضا قليخان هدايت
722
مجمع الفصحاء ( فارسي )
چو بردارد نقاب از رخ كند فال مرا فرخ * تو گويى دارد از خلخ نژاد آن لعبت دلبر جمالش آيت رحمت دهانش گنج پرنعمت * به نور آميخته ظلمت ز آب انگيخته آذر دل از مهرش نپردازم و گر دل رفت جان بازم * كه من با دوست دمسازم اگر نوشست اگر نشتر الا اى مايهء شادى كه بندت به ز آزادى * فريب دل نكو دادى بدان چشم فريبآور مهت را مشك پيرايه عقيقت را شكرمايه * شبت با روز همسايه گلت با مشك همبستر به زير مشك آشفته كسى ديد آهوى خفته * مگر چشمت كه بنهفته تن اندر نافهء اذفر مرا زان چشم چون نرگس دو چيز طرفه شد مونس * هواى لعبت مجلس ثناى خسرو كشور محمد خسرو غازى قوام ملت تازى * كه با شمشيرش انبازى نجويد نابه شير نر هم از تغزلات اوست شبگير فراز آمد نزديك من آن دلبر * مه با شكرش همدل شب با قمرش همبر چشمش همه سحرآميز جعدش همه عنبربيز * شيرينلب و شورانگيز سنگيندل و سيمينبر گفتى ز سر پيكان كرد است همى مژگان * كاز جان بگذشت آسان تير مژهاش بىپر