رضا قليخان هدايت

719

مجمع الفصحاء ( فارسي )

زلف او مشك همىسايد بر عارض او * سونش مشك بماند است بدان عارض بر سونش مشك عجب نيست چو كس سايد مشك * به تعجب چه كنى خيره در آن كار نظر كار آن زلف سيه دارد و آن روى سفيد * كه ببردند به دستان دلم از دست به در من غلام خط مشكينش كه گويى به مثل * فوج موران را بر آينه افتاد گذر سرو را ماند نى سرو كه ديد است كه بود * لبش از شكر و ياقوت و رخ از شير و شكر من بر آن شير و شكر شيفته دارم دل‌وجان * شيفته بر شكر و شير كه بود است نگر پيش آن خال چه حال است ندانم كه مرا * جان همىپيچدم اندر تن و عقل اندر سر هر به روزى دوسه يك روز چو ترك از پى تاخت * ناگه آن ماه همىتازد از خانه به در چه برد دل چه كند مات كه را ما همه را * همه ماتيم و مرا ماتى ازين جمع بتر بارى اين‌بار كه از خانه همىتاخت برون * تو پذيره شو و از منش بگو اى دلبر چه برى رنج كه مان مات به شطرنج كنى * ما در آن رخ همه ماتيم برو رنج مبر و له ايضا اى تيغ جفا بر سر من آخته صدبار * يك‌بار بكش چند كنى بيهده پيكار