رضا قليخان هدايت
712
مجمع الفصحاء ( فارسي )
بستان نگارخانهء چين است و زان سبب * بت از پى بت است و نگار از پى نگار يك قوم درستاده همه زمردين بدن * يك قوم برنشسته همه عنبرين عذار مجلس بهشتوار كن از فرجام مى * كاز ابر و باد باغ و چمن شد بهشتوار در تهنيت عيد سعيد نوروز گفته ز بهر تهنيت عيد ماه من شبگير * بر من آمد شادىفزاى و عذرپذير فتاده سنبل و شمشاد او به برگ سمن * نهاده آهن و پولاد او به زير حرير به زلف گفتى مشك است و درنشسته به خون * به روى گفتى خون است و در سرشته به شير مرا ز عارض او گشت خانه پرز بهار * ورا ز ديدن من گشت ديده پرز زرير چه گفت گفت كه اى عيش و روز تو ز فراق * يكى به تلخى زهر و يكى به تارى قير مكار هيچ به دل رنج و باش و باده بنوش * مدار هيچ ز من بيم و خيز و بوسه بگير كنون ز من تو توانى گرفت بوسه كه هست * بهاى بوس من امروز آفرين امير علاء دولت شاه زمانه ناصر دين * كه چشم دولت و دين هر دوان به دوست بصير ايضا در مدح شاهنشاه مغفور محمد شاه طاب ثراه گفته اى درآميخته به مشك و شكر * بادهء تلخ و لالهء احمر لالهاى اندرو شكفته بهار * بادهاى اندرو نهفته گهر لب نوشينت پردهء شكر است * زلف مشكينت سايبان قمر شكرت را به زير لاله مقام * قمرت را فراز سرو مقر از رخ و زلف تو فراوان گشت * عنبر و ارغوان به شهر اندر عنبرى تاب خورده چون سنبل * ارغوانى به گونهء آذر هيچت افتد كه بوسهاى زان لب * بفروشى مرا بهجاى شكر بوسه به فروش و دل بخر كه تو را * دل به كار است اندرين كشور كانكه بىدل بود ندارد قدر * در بر شهريار شير شكر بو المظفر محمد آنكه خداى * بازبسته است عزم او به ظفر