رضا قليخان هدايت

711

مجمع الفصحاء ( فارسي )

گرچه دانش باشدى آموزگار هركسى * بر همه دانشوران ايدون تويى آموزگار گه به بار و گه به تاب و گه به گرد و گه به پاى * هيچ‌گه شاها جدا هرگز نباشى زين چهار چون ببارى ابر باشى چون بتابى آفتاب * چون بگردى چرخ باشى چو بپايى كوهسار در مدح خاقان عرش آشيان محمد شاه مغفور گفته چه حيله كرد سر زلف تابدار نگار * كه گاه غاليه‌سا گشت و گاه غاليه‌بار گهى بسازد از مشك تر نقاب قمر * گهى ببازد با روى آفتاب قمار گهى به شاخ صنوبر نهد شكنج كمند * گهى به گرد گل اندر كشد خط پرگار سياه گردد ديده چو سوى او نگرى * چرا سياه نگردد ازو همى رخسار اگر بگيرى هر گرد كان بريزد ازو * بهاش مشك تر آرند مردم تاتار نه عطر دارد و چندان همىببارد عطر * كه كس نيابد در چند طبلهء عطار مگر كه هركه به دو دست مى دراز كند * ز مشك و عنبر پر سازد آستين و كنار شب است زلفش و رويش بهار و در عجبم * كه چون بلند شود شب همى به روز بهار بهار هرگز ديدى به جامه‌اى ماند * كش از لطافت پود است و از ملاحت تار به نزد من به دو كار اندرون ملامت خلق * چو گفت طفلان بىقدر باشد و مقدار يكى به عشق دلارام يار سيم‌ذقن * يك به مدح خداوند شاه شير شكار ابو المظفر خسرو محمد آن ملكى * كه زو قوى شده دين محمد مختار هم در صفت بهار و مدح حضرت شهريار گفته نوروز برفراشت علمهاى پرنگار * خيز اى نگار و بادهء نوروزى اندر آر باد از چمن برويد كافور منتشر * ابر از هوا ببارد لؤلوئى شاهوار در پيش آفتاب چرا پرده بست ابر * مانا كه آفتاب ز گل گشت شرمسار