رضا قليخان هدايت
814
مجمع الفصحاء ( فارسي )
به قهر ار بنگرى يكره بهسوى مركز اغبر * به خشم ار بنگرى يكدم بهسوى گنبد مينا شود اين متصل خاك مطبق منفصل اركان * شود اين منتظم چرخ معلق منقطع اجزا برند از بيم عدلت لقمه اندر كوه و در بيشه * خورند از باس دادت طعمه اندر دشت و در صحرا غزال از پنجهء گرگ و گوزن از برثن ضيغم * حمام از چنگل باز و تذرو از مخلب عنقا دريدش خنجر شيرويه پهلو بر فراش زر * دريد ار نامهات را خسرو پرويز بىپروا و له ايضا دى به سحرگاه كافتاب و شفق بود * رشك عذار اياز و ديدهء محمود نامه به كف قاصدى درآمدم از در * زيب عذارش غبار كعبهء مقصود نامه نه برجى پر از كواكب رخشان * نامه نه درجى پر از لآلى منضود نامه يكى ليك از دو خواجهء منعم * نامه يكى ليك از دو صاحب محمود وان دو دو تابنده مهر و مه كه ز يك برج * زاده به بخت سعيد و طالع مسعود رشك بر جاهشان سپهر كه باشد * رتبهء حاسد دليل پايهء محسود گشت كلاهم ز روى فخر فلكساى * گشت جبينم ز بهر سجده زمين سود نيمشب از خواب سركشيدم و گفتم * باد سحرگاه را كز آن دلم آسود صبحك اللّه اى نسيم صباحى * خيز ندارد فلك چو ره به تو مسدود رو سوى كاشان و هركجا كه ببينى * خاك درى را ز سجده ناصيه فرسود سجده بر آنجا اگرچه نيست سزاوار * سجده به يك مسجد از براى دو مسجود عرضه ده از من به آن دو راد برادر * كى ز شما به نزاده مام جهان رود هست شما را گر اين گمان كه به شيراز * دل به تفرج ز رنج فرقتم آسود