رضا قليخان هدايت
811
مجمع الفصحاء ( فارسي )
سوختن خون شدن اى دل به فراقش خوش باش * جستم آخر ز پى درد تو درمانى چند جز خيال تو كه در هر دلى آمد وطنش * يوسفى كس نشنيده است به زندانى چند و له قفس شكسته و بالوپرم گشاده و ترسم * خدا نكرده دهد فكر آشيانه فريبم آنكه لاف مهر مىزد نيست جز در فكر كينم * آنچنان يارى نشاند آخر به روزى اينچنينم رهم از ناصبورى ليك از جانان جدا مانم * مرا در عاشقى جان دادن آسان گشت مشكل هم آه آتشبار و من ديوانه پرسى خانهام * هركجا بينى شرارى خيزد از ويرانهام گر برندم به جنان ز آدمم آخر ياد است * خويش را باز بدان حيله به كويت فكنم رهم ز پرسش محشر ز بس ضعيف تنم * كه هركه ديد گمانش كه تارى از كفنم و له ايضا دل چو جاى آن زنخدان شد به رويت در گشادم * از پى طيب مشامت سيب در آذر نهادم گفت در راه است اگر راحت در اين عالم گزينى * كاندر آن عالم به راحت باد جان اوستادم جز منّت سحابم حاصل نه در بهاران * تا تخم مىفشانم در راه اين سوران نشكفت اگر ز خطت بارد ز ديده اشكم * چون ماه هاله گيرد باشد دليل باران به زير حلقههاى زلف پيدا عارضش گويى * دكان گلفروشان است در بازار عطاران زاهد به اين ركوع و سجودت چه نازش است * كايد به بزم بادهكشان از قنينهيى