رضا قليخان هدايت

807

مجمع الفصحاء ( فارسي )

اين فضلهء جعل كه برآوردى از دهان * در ريش كن نهان به ميان از چه مىنهى دود چراغ را بر مهر از چه مىبرى * خرمهره پيش گوهر كان از چه مىنهى مشت گهى كه درخور آخر بود تو را * اندر كنار كاهكشان از چه مىنهى خواجه بهرام از تو پرسم حرفكى * خالى از شوخى و جنگ و آشتى از چه روى اين سقف را كردى خراب * چوبهايش را چرا برداشتى كس ستون سرو و ناجو از تو خواست * يا ز بهر خانه مصرف داشتى در هجو مليح و ظرافت گفته رباعيات انديشه ز هجو شعرا بايد داشت * بر وعدهءشان چشم وفا بايد داشت اين طايفهء شريف دون همت را * يا بايد كشت يا رضا بايد داشت آن ميرك شب به قلب ميرك سمر است * مستحفظ هر كوچه و هر رهگذر است بااين‌همه آگهى ز حال مردم * از خانهء خويشتن چرا بىخبر است هرجا سخن از شريف دون مىگذرد * گويند معاش او به . . . مىگذرد . . . مىدهد و مىگذراند اوقات * اوقات شريف بين كه چون مىگذرد قاضى زنك گشاده‌رويى دارد * كابرو سويى و چشم به سويى دارد قاضى شده شادمان كه من زن دارم * وان قحبه به هر محله شويى دارد سقا به من اى پادشه فرخ‌رخ * در دادن يخ نمىدهد خوش پاسخ من با جگر سوخته مىگويم يخ * او با نفس فسرده مىگويد يخ زين سيدك ديو طبيعت لاحول * كز ديو جدا نيست چه در فعل و چه قول گيرم نسبش درست و بىتشكيك است * آخر نه ز آدمى جدا گردد بول اى بابك يوسف تو پسر دارى نه * اى زادهء يوسف تو پدر دارى نه اى زوجهء يوسف تو دهى كس آرى * اى يوسف احمق تو خبر دارى نه آهنگ جماع زن يوسف نكنى * ور زان كه كنى تو بىتوقف نكنى بىعلم شنا چراغ را پف نكنى * زنهار كه غرق مىشوى تف نكنى